.

دنیا نهضت

درک هویت جنسیتی از منظر نظریه چارچوب رابطه‌ای (RFT)

در سال‌های اخیر، بحث درباره هویت جنسیتی بیش از هر زمان دیگری وارد گفت‌وگوهای اجتماعی شده است. پرسش بسیار شایع این است که «هویت جنسیتی دقیقاً چگونه شکل می‌گیرد؟» آیا امری زیستی است؟ تربیتی است؟ یا ترکیبی از هر دو؟ یکی از نگاه های جالب و کمتر شناخته‌شده برای پاسخ به این پرسش، نظریه چارچوب رابطه‌ای (Relational Frame Theory یا RFT) است.

نظریه چارچوب رابطه‌ای (RFT) که ریشه در روان‌شناسی رفتاری معاصر دارد، توضیح می‌دهد که انسان‌ها چگونه از طریق زبان و روابط معنایی، دنیا را می‌فهمند. بر اساس این نظریه، ما فقط کلمات را یاد نمی‌گیریم، بلکه یاد می‌گیریم بین مفاهیم «رابطه» برقرار کنیم. مثلاً وقتی کودکی می‌شنود «دخترها ظریف‌اند» یا «پسرها قوی‌اند»، فقط دو واژه را یاد نمی‌گیرد؛ بلکه میان «دختر» و «ظرافت» یک رابطه ذهنی می‌سازد. این رابطه‌ها به مرور زمان شبکه‌ای از معنا ایجاد می‌کنند که بر احساس هویت فرد تأثیر می‌گذارد.

جنسیت به‌عنوان «چارچوب رابطه‌ای»

در پژوهش ها پیشنهاد شده است که «جنسیت» را می‌توان به‌عنوان یک «چارچوب رابطه‌ای» در نظر گرفت. یعنی مجموعه‌ای از روابط زبانی و اجتماعی که به ما می‌گویند هر جنسیت چه ویژگی‌هایی دارد، چه رفتارهایی مناسب است و چه چیزهایی نیست.

از دید ٰنظریه چارچوب رابطه‌ای (RFT)، کودک از طریق تعامل با خانواده، مدرسه، رسانه و فرهنگ، این روابط را می‌آموزد. مثلاً اگر بارها بشنود که «صورتی برای دخترهاست»، میان «رنگ صورتی» و «دختر بودن» پیوند ذهنی ایجاد می‌کند. این پیوندها به‌تدریج گسترده‌تر می‌شوند و به مفاهیمی مثل «موفقیت»، «قدرت»، «احساسات» یا «نقش‌های اجتماعی» نیز تعمیم پیدا می‌کنند.

نکته قابل توجه اینجاست که این روابط لزوماً زیستی نیستند؛ بلکه عمدتاً زبانی و فرهنگی‌اند. یعنی ما آن‌ها را در بافت اجتماعی یاد می‌گیریم.

چرا این نگاه مهم است؟

درک جنسیت از منظر نظریه چارچوب رابطه‌ای (RFT) کمک می‌کند بفهمیم چرا هویت جنسیتی برای برخی افراد تجربه‌ای پیچیده یا چالش‌برانگیز است. اگر فردی در شبکه‌ای از روابط معنایی رشد کرده باشد که با تجربه درونی‌اش همخوانی ندارد، ممکن است دچار تعارض شود. برای مثال، اگر پسری یاد گرفته باشد که «گریه کردن نشانه ضعف است»، ممکن است هنگام تجربه غم، نه‌تنها ناراحت شود بلکه نسبت به خودش احساس شرم هم پیدا کند. در اینجا مشکل فقط یک هیجان ساده نیست؛ بلکه شبکه‌ای از معناهاست که هیجان را قضاوت می‌کند. نظریه چارچوب رابطه‌ای (RFT) نشان می‌دهد که این شبکه‌ها انعطاف‌پذیرند. چون ساخته شده‌اند، می‌توانند بازسازی شوند.

کاربرد اطلاع در این باره

۱. دقت در زبان روزمره: جملات ساده‌ای که به نظر بی‌اهمیت می‌آیند، می‌توانند روابط عمیق بسازند. بهتر است به جای جمله‌های کلی مثل «پسرها شجاع‌ترند»، از توصیف رفتار فردی استفاده کنیم: «دیدم امروز شجاعانه صحبت کردی.»

۲. گسترش دامنه تجربه‌ها: وقتی کودکان فرصت تجربه فعالیت‌های متنوع را داشته باشند (فارغ از برچسب جنسیتی)، شبکه معنایی آن‌ها گسترده‌تر و منعطف‌تر می‌شود.

۳. تفکیک رفتار از هویت: به کودک کمک کنیم بفهمد یک رفتار خاص، کل هویت او را تعریف نمی‌کند. مثلاً «تو امروز ناراحت بودی» با «تو ضعیفی» تفاوت اساسی دارد.

۴. تقویت انعطاف‌پذیری روان‌شناختی: یکی از اهداف درمان‌هایی که بر پایه نظریه چارچوب رابطه‌ای (RFT) شکل گرفته‌اند (مثل درمان پذیرش و تعهد) افزایش توانایی فرد در فاصله گرفتن از افکار محدودکننده است. این مهارت در حوزه جنسیت هم کاربرد دارد؛ یعنی فرد یاد می‌گیرد افکار فرهنگی را ببیند، اما اسیر آن‌ها نشود.

نگاه اجتماعی گسترده‌تر

از منظر اجتماعی، اگر جنسیت را یک «چارچوب رابطه‌ای» بدانیم، می‌پذیریم که هنجارهای جنسیتی محصول زبان و فرهنگ‌اند. این نگاه نه به معنای انکار زیست‌شناسی است و نه نفی تفاوت‌ها؛ بلکه تأکید می‌کند بخش بزرگی از آنچه «طبیعی» تلقی می‌کنیم، در واقع آموخته‌شده است. این دیدگاه می‌تواند به کاهش قضاوت، افزایش گفت‌وگو و حمایت از افرادی که تجربه متفاوتی از هویت دارند کمک کند.

در نهایت، نظریه چارچوب رابطه‌ای به ما یادآوری می‌کند که هویت، از جمله هویت جنسیتی، در دل شبکه‌ای از معناها شکل می‌گیرد. وقتی آگاهانه‌تر با زبان و روابط معنایی برخورد کنیم، می‌توانیم فضایی ایجاد کنیم که در آن افراد فرصت بیشتری برای تجربه خودِ اصیل‌شان داشته باشند.

آیا درمان پذیرش و تعهد (ACT) واقعاً مغز را تغییر می‌دهد؟ درمان کمال گرایی

بسیاری از افرادی که با کمال‌گرایی درگیرند، تجربه مشترکی دارند، «اگر اشتباه کنم، انگار فاجعه ای اتفاق افتاده.» کوچک‌ترین خطا می‌تواند ساعت‌ها یا حتی روزها ذهنشان را درگیر کند. خودانتقادی شدید، ترس از قضاوت و احساس ناکافی بودن، به بخشی از زندگی روزمره‌شان تبدیل می‌شود. اما یک سؤال مهم این است که آیا درمان می‌تواند فقط کیفیت زندگی را بهتر کند، یا واقعاً در سطح مغز هم تغییری ایجاد می‌کند؟

کمال‌گرایی در مغز چه می‌کند؟

در مغز ما بخش‌هایی وجود دارند که مسئول تشخیص خطا، ارزیابی عملکرد و کنترل رفتار هستند. در افراد کمال‌گرا، این سیستم‌ها معمولاً بیش‌فعال‌اند. یعنی مغز خیلی سریع و شدید به «اشتباه» واکنش نشان می‌دهد. در نتیجه افراد کمالگرا با چالش هایی از جمله نشخوار فکری («چرا اینو گفتم؟»)، خودسرزنشی، اضطراب قبل از انجام کارها، اجتناب از موقعیت‌هایی که احتمال خطا در آن‌ها هست؛ روبرو می شوند. در واقع، خطا برای فرد کمال‌گرا فقط یک اشتباه ساده نیست؛ تهدیدی برای ارزشمندی اوست.

درمان پذیرش و تعهد (ACT) چه کاری انجام می‌دهد؟

ACT یا «درمان پذیرش و تعهد» به‌جای اینکه تلاش کند افکار منفی را حذف کند، به فرد کمک می‌کند رابطه‌اش را با آن افکار تغییر دهد. در این رویکرد فرد یاد می‌گیرد افکار انتقادی را فقط به‌عنوان «فکر» ببیند، نه حقیقت مطلق، با احساسات ناخوشایند بجنگد، بلکه آن‌ها را بپذیرد، به‌جای تمرکز بر کامل بودن، بر آنگونه که عمیقا دوست دارند باشند تمرکز کند و به بیان ساده، درمان پذیرش و تعهد (ACT) کمک می‌کند از جنگیدن با ذهن، به سمت منعطفانه زندگی کردن حرکت کنیم.

در مطالعه‌ای که بر افراد با کمال‌گرایی بالینی انجام شد، فعالیت مغز آن‌ها قبل و بعد از دوره درمان درمان پذیرش و تعهد (ACT) بررسی شد. نتیجه جالبی که به دست آمد این بود که بعد از درمان، هنگام مواجهه با موقعیت‌هایی که احتمال خطا داشت، برخی از بخش‌های مغز که قبلاً واکنش شدید نشان می‌دادند، آرام‌تر و متعادل‌تر عمل می‌کردند. این مسئله بدین معناست که مغز یاد گرفته بود خطا را کمتر تهدیدآمیز ببیند. درواقع واکنش شدید جای خود را به پردازش متعادل‌تر داده بود. به زبان ساده‌تر ذهن هنوز متوجه اشتباه می‌شود، اما دیگر آن را به فاجعه تبدیل نمی‌کند.

درمان چیزی فراتر از گفت وگوست.

بسیاری از افراد تصور می‌کنند درمان فقط «حرف زدن» است. اما پژوهش‌ها نشان می‌دهد وقتی ما شیوه فکر کردن و برخورد با احساساتمان را تغییر می‌دهیم، مغز هم به‌مرور مسیرهای جدیدی می‌سازد. مغز انعطاف‌پذیر است. به این ویژگی «نوروپلاستیسیته» می گویند؛ یعنی توانایی مغز برای تغییر. وقتی فرد یاد می‌گیرد اشتباه را بخشی از تجربه انسانی بداند، خود را صرفاً با عملکردش تعریف نکند، با وجود ترس اقدام کند. مدارهای عصبی مرتبط با تهدید و خودانتقادی هم کم‌کم تنظیم‌تر می‌شوند.

افرادی که با کمالگرایی دست و پنجه نرم می کنند خوب است بدانند که این ویژگی «ذات تغییرناپذیر» شما نیست. ذهن شما می‌تواند یاد بگیرد انعطاف‌پذیرتر باشد. اشتباه کردن به معنی بی‌ارزش بودن نیست. احساس اضطراب نشانه ضعف نیست و تغییر فقط در سطح فکر اتفاق نمی‌افتد؛ مغز هم با شما همراه می‌شود.

درمان‌هایی مانند درمان پذیرش و تعهد (ACT) به ما کمک می‌کنند از تلاش بی‌پایان برای کامل بودن فاصله بگیریم و به‌جای آن، زندگی معنادارتری را بر اساس ارزش‌هایمان بسازیم و شاید مهم‌ترین نکته این باشد قرار نیست کامل باشیم تا آرام شویم؛ می‌توانیم ناکامل و در حال رشد باشیم و در همین وضعیت هم منعطف تر زندگی کنیم.

پیشینه زیستی-عصبی اختلال شخصیت مرزی در نوجوانان

تا سال‌ها اختلال شخصیت مرزی (BPD) بیشتر به‌عنوان یک مشکل رفتاری یا بین‌فردی شناخته می‌شد؛ یعنی اختلالی که خودش را در روابط ناپایدار، احساسات شدید و رفتارهای تکانشی نشان می‌دهد اما براساس آخرین مطالعات انجام شده ماجرا فقط به رفتار ختم نمی‌شود. مغز هم در این میان نقش مهمی دارد، مخصوصاً در دوران نوجوانی که مغز هنوز در حال رشد و شکل‌گیری است. اختلال شخصیت مرزی فقط مجموعه‌ای از رفتارهای آموخته‌شده نیست، بلکه با نحوه رشد و عملکرد برخی بخش‌های مغز هم ارتباط دارد. یعنی ترکیبی از عوامل زیستی و محیطی در کنار هم این الگو را شکل می‌دهند.

نوجوانی یکی از مهم‌ترین مراحل رشد مغز است. در این دوره، بخش‌هایی از مغز که مسئول تنظیم احساسات، شکل‌گیری هویت و درک روابط اجتماعی هستند هنوز کاملاً بالغ نشده‌اند.

براساس مطالعات تصویربرداری مغزی نوجوانانی که برای اولین بار تشخیص اختلال شخصیت مرزی (BPD) دریافت می‌کنند، در برخی از بخش‌های مغزی تفاوت‌هایی نسبت به همسالان خود دارند. این تفاوت‌ها به‌ویژه در قسمت‌هایی دیده می‌شود که به «درک خود» و «درک دیگران» مربوط هستند. این یعنی برخی از ویژگی‌های اختلال شخصیت مرزی (BPD) ممکن است ریشه در نحوه کار کردن مغز داشته باشند، نه فقط در شیوه تربیت یا تجربه‌های زندگی.

برای اینکه بتوانیم هویت پایدار و روابط سالمی داشته باشیم، باید بتوانیم احساسات و افکار خودمان را بشناسیم، نیت‌ها و احساسات دیگران را درست تفسیر کنیم که درواقع این مسئله به معنای «درک خود» و «درک دیگران» می باشد. در نوجوانان مبتلا به اختلال شخصیت مرزی (BPD)، بخش‌هایی از مغز که هنگام فکر کردن به خود فعال می‌شوند، فعالیت کمتری دارند. همچنین وقتی این نوجوانان درباره دیگران فکر می‌کنند یا بازخورد اجتماعی دریافت می‌کنند، الگوی فعالیت مغزشان متفاوت است. این تفاوت‌ها توضیح می دهد که چرا برخی از نوجوانان مبتلا به اختلال شخصیت مرزی (BPD) تصویر ناپایداری از خودشان دارند، سریع‌تر احساس طرد شدن می‌کنند، نیت دیگران را تهدیدکننده‌تر تفسیر می‌کنند. برای مثال، اگر دوستی دیر جواب پیام را بدهد، بسیاری از نوجوانان ممکن است فکر کنند «شاید سرش شلوغ است» اما نوجوانی با اختلال شخصیت مرزی (BPD) ممکن است سریع‌تر به این نتیجه برسد که «او دیگر مرا دوست ندارد».

مغز ما از شبکه‌هایی تشکیل شده که با هم کار می‌کنند. یکی از این شبکه‌ها زمانی فعال می‌شود که ما به خودمان فکر می‌کنیم، خاطرات شخصی را مرور می‌کنیم یا درباره روابطمان تأمل می‌کنیم.

در نوجوانان مبتلا به اختلال شخصیت مرزی (BPD)، این شبکه‌ها ممکن است کمی متفاوت عمل کنند یا ارتباطشان با بخش‌های تنظیم‌کننده احساسات ضعیف‌تر باشد. نتیجه این می شود که

احساسات شدیدتر و سریع‌تر بالا می‌آیند، آرام شدن سخت‌تر می‌شود، هویت فرد ممکن است ناپایدارتر باشد، روابط دچار نوسان شدید بین وابستگی و فاصله گرفتن شود. مهم است بدانیم این واکنش‌ها صرفاً «لجبازی» یا «بیش‌واکنشی» نیستند؛ بلکه می‌توانند با نحوه کار کردن مغز در ارتباط باشند.

گاهی تصور می‌شود مشکلات نوجوانی گذراست اما در مورد اختلال شخصیت مرزی، توجه و مداخله زودهنگام اهمیت زیادی دارد. نکته امیدوارکننده این است که مغز در نوجوانی انعطاف‌پذیرتر است. یعنی درمان‌های روان‌شناختی می‌توانند هم‌راستا با رشد مغز عمل کنند و به تنظیم بهتر احساسات، تثبیت هویت و بهبود روابط کمک کنند.

درک این جنبه عصبی همچنین به ما کمک می‌کند بفهمیم چرا برخی تغییرات رفتاری به‌ظاهر ساده، برای فرد مبتلا بسیار دشوار هستند؛ زیرا مسئله فقط «تصمیم گرفتن» نیست، بلکه به شیوه عمیق‌تری از پردازش در مغز مربوط می‌شود.اختلال شخصیت مرزی در نوجوانان را نباید صرفاً یک مشکل رفتاری یا مرحله‌ای گذرا دانست. بلکه این اختلال با نحوه رشد و عملکرد برخی شبکه‌های مغزی مرتبط است، شبکه‌هایی که مسئول درک خود، درک دیگران و تنظیم احساسات هستند. این نگاه جدید کمک می‌کند به جای قضاوت، با درک و حمایت بیشتری به نوجوانان مبتلا نگاه کنیم و اهمیت درمان به‌موقع را جدی بگیریم.

سوگ واکنشی طبیعی به فقدان و راهی برای بازسازی زندگیست

سوگ یکی از عمیق‌ترین و عینی‌ترین تجربه‌های انسانی است که در پاسخ به فقدان شکل می‌گیرد؛ نه فقط فقدان انسان‌های عزیز، بلکه هر نوع از دست دادنِ معنا‌دار در زندگی. سوگ فقط غم نیست، بلکه مجموعه‌ای از احساسات، افکار و واکنش‌های روانی است که پس از فقدان تجربه می‌شود و بخش مهمی از زندگی ماست.

سوگ چیست؟

سوگ نوعی پاسخ طبیعی به فقدان تعریف می‌شود؛ یعنی واکنش روانی، هیجانی و رفتاری که به دنبال جدایی یا از دست دادن یک رابطه‌ٔ مهم شکل می‌گیرد. احساسات رایج در سوگ شامل غم، اندوه، ناباوری، خشم، افسردگی، سردرگمی و گاهی حتی تسلیم‌شدن در برابر واقعیت است.

در حقیقت، سوگ می‌تواند به دلایل مختلفی از جمله مرگ یک عزیز، جدایی عاطفی، از دست دادن شغل، مهاجرت، یا حتی پایان یک دورهٔ مهم زندگی به وجود بیاید. هرچند تجربه و شدت این احساسات در افراد مختلف متفاوت است، اما همه ی ما در مقطعی از زندگی احتمالاً نوعی سوگ را تجربه خواهیم کرد.

چرا سوگ مهم است؟

سوگ فرایندی است که ما را از طریق تلاشی ناخودآگاه برای پذیرش واقعیت فقدان راهنمایی می‌کند. برخلاف نگاه‌های قدیمی که سوگ را مرحله‌ای خطی می‌دیدند، پژوهش های اخیر نشان می‌دهد که سوگ یک فرایند روانی پیچیده و پویا است که در آن احساسات و واکنش‌ها می‌توانند در طول زمان تغییر کنند و بازگشت داشته باشند.

مطالعات انجام شده حتی سوگ را نوعی «یادگیری عمیق» توصیف می‌کنند؛ جایی که ذهن ما باید پیش‌بینی‌های قبلی خود درباره حضورِ آنچه از دست رفته را بازسازی کند و با واقعیتِ جدایی دائمی کنار بیاید. این فرایند می‌تواند زمان ببرد و بخش مهمی از آن به پذیرش تدریجی و بازسازی معنا در زندگی بازمی‌گردد.

مراحل سوگ

گرچه هر تجربه سوگی منحصر به فرد است، اما یکی از مدل‌های شناخته‌شده، مدل «کوبلر-راس» است که پنج مرحله ی رایج را برای سوگ پیشنهاد می‌کند که البته این مراحل همیشه به‌ترتیب رخ نمی‌دهند و ممکن است فرد بارها بین آن‌ها، به‌ویژه بین اندوه و پذیرش، نوسان داشته باشد.

انکار: فرد نمی‌خواهد واقعیت را بپذیرد

خشم و تعارض: احساس ناعادلانه بودن یا خشم نسبت به فقدان

چانه‌زنی با واقعیت: تلاش برای تغییر یا بازگشت وضعیت

افسردگی و غم عمیق: درک عمیق از فقدان

پذیرش: سازگار شدن با واقعیت جدید و بازسازی زندگی

هنگام سوگ چه حسی طبیعی است؟

سوگ می‌تواند به‌صورت جسمی و روانی خود را نشان دهد

  • گرفتگی یا دردهای جسمی
  • دشواری در تمرکز
  • بی‌خوابی یا خواب زیاد
  • تغییر در اشتها و انرژی
  • پایین‌بودن خلق و احساس تنهایی

این واکنش‌ها بخشی از فرآیند سازگاری روانی هستند و تا حد زیادی طبیعی محسوب می‌شوند. اما اگر سوگ شدت غیرقابل‌تحمل و طولانی‌مدت پیدا کند و بر عملکرد روزمره تأثیر جدی بگذارد، ممکن است لازم باشد از یک متخصص کمک گرفت.

سوگ و سلامت روان

گرچه سوگ خود یک واکنش طبیعی است، اما اگر این احساسات برای ماه‌ها یا سال‌ها ادامه یابد و مانع از زندگی عادی شود، می‌تواند به اختلال سوگ پیچیده یا prolongated grief تبدیل شود؛حالتی که نیازمند حمایت روان‌درمانگر یا روان‌شناس است.

چگونه با سوگ سازگار شویم؟

برخلاف تصورات رایج، «پذیرش» به معنی فراموش‌کردن عزیز از دست رفته نیست. پذیرش یعنی یاد گرفتنِ چگونه با فقدان زندگی کنیم و معنا و ارزش را در زندگی ادامه دهیم. انجام کارهایی از جمله، گفت‌وگو درباره ی احساسات با افرادی که قابل اعتماد هستند، نوشتن خاطرات و تجربه‌های درونی، حفظ رابطه ی نمادین با عزیزِ از دست‌رفته (مثلاً از طریق یادبود، عکس یا تجربه‌های ارزشمند)، حمایت اجتماعی و گروه‌های همدلی که به ما کمک می‌کنند بدانیم در این تجربه سخت تنها نیستیم.

سوگ، بخشی از تجربه انسانی است.

سوگ بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی انسان است و توانایی ما در مواجهه، پذیرش و ادامه دادن می‌تواند نشانهٔ قدرت روانی، انعطاف و رشد درونی باشد. با درک بهتر ماهیت سوگ و پذیرش اینکه این احساسات طبیعی و انسانی هستند، می‌توانیم به مسیر یادگیری و بازسازی زندگی خود ادامه دهیم، حتی در مواجهه با بزرگ‌ترین فقدان‌ها.

اهمال کاری از ویژگی های قابل مشاهده در اختلال شخصیت مرزی

اختلال شخصیت مرزی (BPD) از اختلالات روان‌شناختی پیچیده است و معمولاً با بی‌ثباتی هیجانی، روابط پرچالش و رفتارهای تکانشی شناخته می‌شود. یکی از جنبه‌های این اختلال که کمتر مورد توجه‌ قرار گرفته است، اما در عین حال اثرات قابل توجهی بر زندگی افراد مبتلا می گذارد، ارتباط این اختلال با اهمال‌کاری می باشد.

اهمال کاری، رفتاریست که در آن فرد کارهای ضروری را به تعویق می‌اندازد و به جای اهداف بلندمدت، به دنبال پاداش کوتاه‌مدت و فوری می‌رود. این انتخاب و ترجیح نه لزوما تصادفی است و نه صرفاً ناشی از تنبلی، بلکه ریشه‌های رفتاری و شناختی مشخصی دارد.

افراد مبتلا به شخصیت مرزی ترجیح می دهند هرچه سریع تر نتایج کاری را ببینند. به بیانی دیگر ترجیح شان دریافت پاداش فوری نسبت به پاداش بزرگتر در آینده است. این ویژگی با اصطلاحی به نام  delay discounting  سنجیده می‌شود که نشان می‌دهد فرد تا چه حد حاضر است برای دریافت پاداش بیشتر در آینده، صبر کند.

افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی (BPD)  در مقایسه با سایر افراد، تمایل بیشتری به دریافت پاداش‌های کوتاه‌مدت دارند و کمتر منتظر نتیجه بزرگ‌تر در آینده می‌مانند. به لحاظ رفتاری، این همان فرایندی است که باعث می‌شود کارهای مهم را به تعویق بیندازند و به جای برنامه‌ریزی بلندمدت، دنبال لذت یا راحتی فوری باشند. در واقع می توان گفت، اهمال‌کاری در اختلال شخصیت مرزی (BPD) شکلی عملی از رفتار تکانشی می باشد که با ارزش‌گذاری زمانی پاداش‌ها، مرتبط است.

ضعف در تنظیم هیجانی یکی از ویژگی‌های اصلی اختلال شخصیت مرزی است. افراد مبتلا ممکن است از انجام کاری که با احساسات ناخوشایند همراه است، اجتناب کنند. این الگو رفتاری با نظریه‌های روان‌شناختی اهمال‌کاری همخوانی دارد؛ زیرا یکی از دلایل اصلی تعویق کارها، اجتناب از تجربه هیجانی ناخوشایند است.

علاوه بر این، اختلال در هدف‌گذاری های بلندمدت و ثبات هویتی می‌تواند باعث شود افراد در برنامه‌ریزی برای اهداف مهم و بلندمدت دچار مشکل شوند و کارهای شان مدام عقب بیفتد. ترکیب این عوامل باعث می‌شود رفتارهای تعویقی در شخصین مرزی شدیدتر از سایر افراد باشد.

در شرایط پرتنش و استرس، ضعف در کنترل تکانش‌ها در اختلال شخصیت مرزی (BPD) افزایش می‌یابد. با وجود فشار روانی، افراد تمایل بیشتری دارند گزینه راحت و فوری را انتخاب کنند، حتی اگر این انتخاب به تاخیر در رسیدن به اهداف بلندمدت منجر شود. این الگو دقیقاً همان چیزی است که در اهمال‌کاری دیده می‌شود. به بیانی دیگر ترجیح راحتی اکنون بر  پیشرفت فردا.

اهمال‌کاری در افراد مبتلا به  اختلال شخصیت مرزی (BPD)، ناشی از ترکیبی از عوامل رفتاری و شناختی از جمله ۱. کاهش ارزش پاداش‌های آینده (delay discounting) که باعث انتخاب پاداش فوری می‌شود ۲. ضعف در کنترل تکانش‌ها، به‌خصوص در شرایط استرس و هیجان بالا ۳. ناتوانی در برنامه‌ریزی بلندمدت که منجر به تعویق در پیگیری اهداف می‌شود.

به عبارت دیگر، اهمال‌کاری در اختلال شخصیت مرزی (BPD) صرفاً یک انتخاب غیرمنطقی یا تنبلی نیست؛ بلکه بخشی از رفتار تکانشی و هیجانی این اختلال است که با دشواری در تنظیم هیجان و تمایل به رفتارهای تکانه ای و عجولانه مرتبط است.

شناخت این الگوهای رفتاری می‌تواند مسیر درمانی فرد را هدفمندتر کند. تمریناتی مانند تمرین‌های ذهن‌آگاهی و کنترل تکانش‌ها می‌توانند به کاهش اهمال‌کاری کمک کنند. در جسات درمانی درمانگر بستری را فراهم می کند تا با تمرکز بر تنظیم هیجان و برنامه‌ریزی رفتاری، فرصت بهبود عملکرد روزانه و کاهش تعویق کارها برای افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی (BPD) مهیا شود.

نکته مهم و اساسی این است که اهمال‌کاری در اختلال شخصیت مرزی (BPD) یک رفتار قابل فهم و قابل تغییر است و با درک درست الگوهای آن، می‌توان انتخاب های رفتاری متفاوت تری داشت.