.

وبلاگ دکتر پیمان دوستی

درمان پذیرش و تعهد متمرکز (FACT): رویکردی برای مداخله‌های کوتاه‌مدت

درمان پذیرش و تعهد متمرکز یا FACT  مخفف عبارت Focused Acceptance and Commitment Therapy یکی از نسخه‌های کوتاه‌مدت و هدفمند درمان پذیرش و تعهد (ACT) است. این رویکرد به‌عنوان بخشی از موج سوم روان‌درمانی‌های رفتاری، با هدف ارائه مداخلات مؤثر، انعطاف‌پذیر و کوتاه‌مدت طراحی شده است؛ به‌ویژه برای محیط‌هایی که زمان محدود و دسترسی مراجع به خدمات درمانی کوتاه است، مانند درمانگاه‌های اولیه سلامت روان، مراکز سلامت عمومی، کلینیک‌های درد و مشاوره‌های سازمانی.

گردآوری: دکتر پیمان دوستی

FACT چه تفاوتی با ACT دارد؟

هرچند FACT بر پایه اصول بنیادین ACT بنا شده است، تفاوت‌های کلیدی زیر، آن را از درمان سنتی ACT متمایز می‌کند:

  • مدت زمان کوتاه‌تر: FACT معمولاً در  ۱ تا ۴ جلسه طراحی می‌شود، درحالی ‌که ACT سنتی می‌تواند در قالب ۸ تا ۲۰ جلسه اجرا شود (این تعداد جلسات قطعی نیست و ممکن است تغییر کند).
  • تمرکز بیشتر بر تغییر عملکردی سریع: FACT با هدف بهبود عملکرد و ارتقای زندگی معنادار در مدت زمان محدود طراحی شده و بیشتر بر «مداخله» و «تحول سریع در عملکرد رفتاری» متمرکز است.
  • ساختار منعطف و نیمه‌ساختاریافته: درمانگر در FACT با یک رویکرد تطبیقی، بسته به شرایط و نیاز فوری مراجع، مؤلفه‌های ACT را تلفیق می‌کند.
  • محیط‌های اجرایی متفاوت:  FACT برای محیط‌های سلامت عمومی، مراکز مشاوره غیر تخصصی یا خدمات اولیه روان‌شناختی کاربرد بیشتری دارد.

مؤلفه‌های اصلی FACT چیست؟

درمان FACT نیز مانند ACT، بر توسعه‌ی انعطاف‌پذیری روان‌شناختی (Psychological Flexibility)  متمرکز است. اما این فرآیندها در FACT با شدت، تمرکز و سرعت بیشتری دنبال می‌شوند. چهار مؤلفه اصلی FACT که با عنوان مدل چهارگانه یا چهار بخش عملکردی شناخته می‌شود، شامل موارد زیر است:

  1. کاهش اجتناب تجربی (Experiential Avoidance): شناسایی و کاهش تلاش‌های ناکارآمد برای فرار یا کنترل هیجان‌ها و افکار.
  2. افزایش آگاهی لحظه‌ای (Present Moment Awareness): تمرکز بر «اینجا و اکنون» با هدف کاهش غرق‌شدگی در گذشته یا آینده.
  3. توسعه خود به‌عنوان زمینه (Self-as-Context): کمک به فرد برای بازشناسی خود به‌عنوان ناظر تجربه‌ها، نه بخشی از آن‌ها.
  4. وضوح ارزش‌ها و تعهد رفتاری (Values Clarification & Committed Action): شناسایی ارزش‌های شخصی و جهت‌گیری به سوی زندگی معنادار، حتی در حضور درد روانی.

کاربردهای FACT

FACT  به دلیل ساختار کوتاه‌مدت و رویکرد عمل‌گرا، در بسیاری از حوزه‌های درمانی و غیردرمانی کاربرد دارد، از جمله:

  • درمان اولیه‌ی مشکلات اضطرابی و افسردگی
  • مشاوره با بیماران مبتلا به بیماری‌های مزمن و درد جسمانی
  • مداخلات رفتاری در افراد با سوءمصرف مواد یا رفتارهای پرخطر
  • به‌کارگیری در سازمان‌ها، مراکز کار، مدارس و خدمات سربازخانه‌ای
  • کمک به بیماران در مراحل ابتدایی یا گذار (مانند تشخیص بیماری، از دست دادن شغل، مهاجرت و…)

مزایای FACT برای مراجع و درمانگر

  • برای مراجع: FACT  فرصت تجربه مداخله‌ای سریع، کم‌هزینه و مبتنی بر معنای زندگی را فراهم می‌کند، حتی در صورت عدم آمادگی برای درمان بلندمدت.
  • برای درمانگر: این مدل به درمانگر اجازه می‌دهد تا با استفاده از مداخلات کلیدی و مؤثر در مدت زمان کوتاه، تحولی قابل‌سنجش در عملکرد مراجع ایجاد کند.

جمع‌بندی

درمان FACT نه جایگزین کامل ACT است و نه نسخه‌ای ساده‌شده، بلکه الگویی کوتاه مدت، اثربخش، تطبیقی و موج‌سوم‌محور برای آن دسته از موقعیت‌هاست که نیاز به درمانی سریع، منعطف و معنادار داریم. این رویکرد، دعوتی دوباره برای زیستن در مسیر ارزش‌هاست، نه فرار از دردها.

احساس تنهایی در اختلال شخصیت مرزی؛ چه عواملی آن را پیش‌بینی می‌کنند؟

اختلال شخصیت مرزی (BPD) یکی از چالش‌برانگیزترین اختلالات روان‌شناختی است که با ناپایداری هیجانی، روابط بین‌فردی آشفته، و رفتارهای تکانه‌ای شناخته می‌شود. یکی از ویژگی‌های کمتر بررسی‌شده اما بسیار مهم در این اختلال، احساس مزمن تنهایی است؛ احساسی که حتی در حضور دیگران نیز تجربه می‌شود. اما چه عواملی در شکل‌گیری این احساس نقش دارند؟

در پژوهشی که سال ۱۴۰۴ توسط دکتر پیمان دوستی (عضو هیات علمی دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب) و دکتر نرگس حسینی‌نیا (مدرس دانشگاه آزاد واحد تهران غرب) انجام شده، تلاش شد تا عوامل روان‌شناختی مؤثر بر احساس تنهایی در افراد مبتلا به BPD شناسایی شوند. پژوهشگران این احساس را با چهار مؤلفه اصلی مورد بررسی قرار دادند:

  1. احساس خصومت
  2. حساسیت به طرد
  3. رفتارهای تکانه‌ای
  4. حالات خلقی (افسرده، آرام، شادکام)

روش پژوهش:

در این مطالعه توصیفی-همبستگی، از بین ۳۵۷ مراجعه‌کننده به یک مرکز روان‌شناسی که بر اساس یک فراخوان به پژوهش دعوت شده بودند، ۸۲ نفر بر اساس معیارهای DSM-5-TR تشخیص BPD گرفتند و از ابزارهایی استاندارد برای سنجش استفاده شد. همچنین تحلیل داده‌ها با روش رگرسیون چندگانه انجام شد.

یافته‌های کلیدی:

  • احساس خصومت، حساسیت به طرد، خلق افسرده و خلق آرام توانستند به‌طور معنادار احساس تنهایی را در این افراد پیش‌بینی کنند.
  • خلق شادکام به صورت معکوس پیش‌بینی‌کننده احساس تنهایی بود؛ یعنی هرچه شادکامی بیشتر، احساس تنهایی کمتر.
  • رفتارهای تکانه‌ای علی‌رغم ارتباط نظری با مشکلات بین‌فردی، نقش معناداری در پیش‌بینی احساس تنهایی نداشتند.

تفسیر روان‌شناختی:

به نظر می‌رسد افرادی با اختلال شخصیت مرزی، حتی در جمع نیز احساس طرد و دیده‌نشدن می‌کنند. نوسانات خلقی (به‌ویژه خلق افسرده و عدم آرامش هیجانی) و تمایلات خصمانه نسبت به دیگران، احساس «تنهایی درونی» را در آن‌ها تشدید می‌کند. در مقابل، وقتی فرد تجربه خلق شاد دارد، روابط را مثبت‌تر تفسیر کرده و کمتر احساس طرد یا انزوا می‌کند.

نتیجه‌گیری بالینی:

این پژوهش، شناخت دقیق‌تری از تجربه تنهایی در افراد دارای BPD ارائه می‌دهد و نشان می‌دهد که احساس تنهایی این افراد لزوماً به کم‌بودن روابط اجتماعی مربوط نیست، بلکه به تجربه درونی آن‌ها از طرد و ناپایداری هیجانی گره خورده است. این یافته‌ها می‌توانند به طراحی مداخلات روان‌درمانی دقیق‌تر کمک کنند؛ به‌ویژه با تمرکز بر مدیریت خلق، افزایش تاب‌آوری هیجانی و کاهش حساسیت به طرد.

ارجاع به این مقاله:

دوستی، پیمان.، حسینی نیا، نرگس. (۱۴۰۴) .احساس تنهایی افراد دارای اختلال شخصیت مرزی: پیش بینی بر اساس احساس خصومت، حساسیت به طرد، رفتارهای تکانه‌ای و حالات خلقی. مهارت های روانشناسی تربیتی، ۲(۱۶)، ۱۵-۲۴.

تجربه‌ی زیسته افراد دارای اختلال شخصیت مرزی: مسیری از سردرگمی تا معنابخشیدن

اختلال شخصیت مرزی (Borderline Personality Disorder)، مسیری است که از یک سردرگمی بزرگ شروع می شود، اما می تواند روند بهبود را تا معنا بخشیدن به زندگی طی کند.

در ابتدای این سردرگمی، افرادی که با اختلال شخصیت مرزی (Borderline Personality Disorder) زندگی می‌کنند، اغلب تجربه‌ای تکه‌تکه از خود دارند؛ آنان درباره گذشته و آینده سردرگم‌اند و تجربه‌ای تکه‌تکه از خود دارند؛ معمولا آنچه آنها از خود می‌خواهند یا دنبال می‌کنند ثابت نیست و برنامه‌های ناتمام زیاد به همراه تغییر مداوم مسیر زندگی به شکل‌های مختلف را در زندگی خود می‌بینند. در بیشتر مواقع این افراد، «خود» را بیشتر به‌مثابه عکس‌العملی لحظه‌ای نسبت به شرایط می‌بینند تا داستانی منسجم و درازمدت  (فوکس، 2007). چاپل و همکاران (2022) نقل می کنند که افراد دارای اختلال شخصیت مرزی (BPD) پیش از درمان، داستان زندگی‌شان فاقد روایتی یکپارچه است، اما درمان‌هایی مانند درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT)، درمان متمرکز بر شفقت (CFT)، رفتار درمانی دیالکتیک (DBT) و طرحواره درمانی (ST) می‌تواند حس کنترل بر زندگی را برایشان بازسازی کند.

تجربه‌های زیسته افراد دارای BPD

در اینجا قصد دارم تا برخی از جملات و تجربه‌های افرادی که با اختلال شخصیت مرزی (BPD) زندگی می‌کنند و طی مصاحبه‌های پژوهشی به دست آمده‌اند را بیان کنم.

شماره ۱:

تشخیص اختلال شخصیت مرزی (BPD) اغلب با احساس رهایی از ابهام و گناه همراه است. یکی از جملات پر تکرار مصاحبه‌های پژوهشی این جمله بوده است:

وقتی به من گفتند BPD است، فشار عظیمی از دوشم برداشته شد… فهمیدم این چیزی است که می‌توانم کاری برایش انجام دهم.

جمله پرتکرار دیگر مصاحبه ها این بود:

فهمیدم این اصلا تقصیر من نبوده است، اما قابل بهبود است.

شماره 2:

در مرحله‌ای از بهبود، افرادی گزارش دادند که احساس می‌کرده‌اند:

عواطف و هیجان هایم همه‌چیز را هدایت می‌کردند. هیچ بینشی نداشتم. نمی‌دانستم چه می‌کنم یا چرا.
یکی از افراد گفت:
BPD  ممکن است ریشه‌اش در تروما باشد… من را آموخته ام که چطور با احساس هایش رفتار کنم.

شماره 3:

 افرادی روایت می‌کردند که نیاز مداوم به تأیید از دیگران دارند، مثلاً این متن یکی از مصاحبه‌هاست:

احساس ناامنی زیادی دارم. نیاز دارم چند بار در روز تأیید شوم که کارها را درست انجام می‌دهم، چون خودم را خیلی قضاوت می‌کنم… اگر کامل نباشد، خوب نیست.
یکی دیگر نیز گفته بود:
لای گِل‌های قعر دریا هستم! لیاقت هیچ چیز خوب را ندارم.

شماره 4:

برخی از افراد توصیف می‌کردند که خودآسیب‌زنی یا افکار خودکشی راهی برای تسکین درد درون است. مانند مثال زیر:

دردی که داخل من است، آن‌قدر غیرقابل تحمل است که اولین واکنشم این است که به خودم آسیب بزنم.
یا شخص دیگری گفت:
اگر زندگی خیلی ترسناک شود، دو گزینه دارم… مرگ یا بیمار شدن مجدد، چیزی که می‌شناسم.

[اسلایدشو "”3″" یافت نشد]

مسیر بهبود BPD: از «گیجی» تا «رشد واقعی»

مطالعه کیفی مک کنیزی و همکاران (2019) بر روی ۱۴ زن دارای اختلال شخصیت مرزی (BPD) نشان داد مسیر بازیابی سلامت با سه مرحله روبه‌رو است:

  • گیرکردن در احساسات شدید و ناامیدی،
  • دریافت تشخیص BPD و آغاز درمان،
  • تجربه تغییر واقعی با احساس امید، مشارکت فعال در درمان، و ارتباط معنادار با دیگران.

این نتایج نشان می‌دهد وقتی فرد تشخیص را بپذیرد، می‌تواند فعالانه وارد مسیر درمان شود و مهارت‌های خودتنظیمی و روابط سالم را تقویت کند، تا جایگاهی معنادار در زندگی بیابد.

بازیابی «زندگی ارزشمند» و تحقق شکوفایی انسانی

مطالعه‌ای توسط چاپل و همکاران (2023) از شرکت‌کنندگان زن دارای اختلال شخصیت مرزی (BPD) نشان داد که حتی پس از کنترل علائم، گذار از فرد «بهبودیافته» به فردی با زندگی  ارزشمدار،  مدت زمان چندین ساله (بین 5 تا 7 سال) نیاز دارد. آنها  چهار تم کلیدی در مسیر رشد شناسایی کردند:

۱. حمایت خانواده و شبکه اجتماعی
۲. بازسازی هویت سالم فراتر از صرف کنترل علائم
۳. فرایند تدریجی و غیرخطی بهبود، شامل عقب‌گردهای موقت
۴. حرکت از کنترل علائم به دنبال کردن اهداف معنادار زندگی

این یافته‌ها یادآوری می‌کنند که BPD تنها به کاهش علائم محدود نمی‌شود، بلکه شامل بازسازی معنا، ارتباط معنادار با دیگران و ارتقا خودارزشمندی است.

نیاز به ارتباط و تجربه «امن بودن»

در مطالعه اسپودنکیویچ  و همکاران (2019) گروهی از افرادی که به تازگی تشخیص BPD برای آنها داده‌شده گزارش دادند که تجربه اولیه‌شان با BPD، با ترس، انزواء و تجربه امنیت نامطمئن همراه بوده است. آنها برای ادامه درمان نیازمند احساس امنیت، اعتبار و اعتماد بوده‌اند. همین که درمانگر در تعامل او را تنها نگذاشته، پایه‌ای برای مشارکت فعال در روند بهبود فراهم کرده است.

نفی انگ و تبدیل روان‌درمانی به بستری حمایتی

مک‌دونا  (2020) بیان می کند افراد مبتلا به BPD اغلب با انگ اجتماعی و دید منفی مواجه‌اند .اما هنگامی که درمانگران با تفهیم، احترام و درک واقعی با آنها مواجه شوند، امکان ایجاد روابط درمانی موثر فراهم می‌شود که مستقیم بر مسیر درمان اثرگذار است.

[اسلایدشو "”3″" یافت نشد]

نتیجه‌گیری

مطالعات کیفی نشان می‌دهند که تجربه زیسته در BPD شامل فرایندی از سردرگمی و احساس تهی بودن تا بازیابی هویت و ارتباط داشتن است:

  • تغییر هویت از تکه‌تکه و شکننده به روایت منسجم‌تر؛
  • پذیرش تشخیص و فعال شدن در مسیر درمان؛
  • گذار از سوگیری ناشی از علائم به یافتن معنا و اهداف ارزشمند؛
  • لزوم ایجاد حس امنیت و شراکت درمانی مطمئن؛
  • اهمیت خنثی‌سازی انگ اجتماعی و ایجاد فضای انسانی و پذیرا.
  • درمان BPD تنها کاهش رفتارهای خودآسیب‌زا نیست، بلکه فرایند بازسازی زندگی است.
  • تأکید بر نقشی که جامعه و خانواده و نیز رابطه درمانی دارند؛
  • ضرورت ارائه امید واقعی و ملموس برای مخاطبان: BPD همان قدر که دشوار است، مسیر بازگشت به زندگی اصیل و متعالی را هم پیش‌رو دارد.

مرور برخی پژوهش ها درباره آثار روان‌شناختی به جای مانده پس از جنگ

در این روزها که همه جا سخن از جنگ و دوران پس از جنگ می‌باشد، تصمیم گرفتم تا از زاویه‌ای متفاوت، به برخی از پژوهش‌های صورت گرفته در خصوص آثار روان‌شناختی به جای مانده پس از جنگ، بپردازم.

مطالعه‌ای روی بیش از ۳۰۰۰ بازمانده جنگ در یوگسلاوی سابق نشان داده است که جنگ باعث افزایش «حساسیت بین‌فردی» می‌شود (یعنی حساسیت بیش از حد نسبت به رفتار دیگران). این مطالعه بیان می‌کند که افراد پس از جنگ، در ارتباطات اجتماعی بیشتر آسیب‌پذیر و محتاط هستند.

برعکس پژوهشی قبلی، تحقیق روی پناهجویان جنگ‌های سوریه و عراق در ترکیه نشان داد کسانی که رشد پس‌تروما داشتند، همدلی و نوع‌دوستی بیشتری نسبت به هم‌گروهی‌های خود نشان دادند. 

در مطالعه‌ای دیگر، تصویربرداری روی مادران در محیط‌های جنگ‌زده نشان داد که جنگ پیوند عصبی همدلی را مستقیماً ضعیف نمی‌کند، اما هماهنگی میان واکنش مغز و رفتار همدلانه را کاهش می‌دهد؛ به‌عبارتی مغز هنوز پاسخ می‌دهد ولی رفتار همدلی کاهش می‌یابد.

جمع بندی:

بسیاری از مطالعات نشان می‌دهند که،‌ تجربه جنگ باعث حساس‌تر شدن (delicate) افراد می‌شود—اما بیش از حد حساس شدن می‌تواند به مشکلات روان‌شناختی منجر شود.

در مواردی، برخی افراد پس از جنگ به وضعیت بی‌تفاوتی یا بدبینی می‌رسند، به‌ویژه اگر PTSD داشته باشند که همدلی رفتاری‌شان را ضعیف می‌کند.

اما کسانی که مسیر رشد پس‌تروما را طی می‌کنند، ممکن است حتی همدل‌تر و نوع‌دوست‌تر شوند.

چگونه در شرایط بحران (جنگ) پذیرای هیجان‌هایمان باشیم؟

در روزهایی که صداهای انفجار و اخبار ناگوار از هر طرف می‌رسد، بدن و روان ما در حالت آماده‌باش قرار می‌گیرد. ترس، اضطراب، غم، خشم، گیجی، بی‌قراری، بی‌خوابی یا حتی بی‌حسی—این‌ها واکنش‌هایی طبیعی به شرایطی کاملاً غیرطبیعی هستند.

در این شرایط ممکن است ذهن تان به شما بگوید:
نترس! باید قوی باشی»
نباید اینقدر مضطرب باشی»
الان وقت گریه نیست، کنترل داشته باش!»
در حالی که همین تلاش برای سرکوب، بدن و روان ما را بیشتر تحت فشار قرار می‌دهد.

سرکوب هیجان، درد را بیشتر می‌کند:
وقتی هیجان هایمان را نادیده می‌گیریم یا با خودمان به خاطر آنها می‌جنگیم، آن‌ها از بین نمی‌روند؛ بلکه با شدت بیشتری بازمی‌گردند.

پذیرش هیجان ها چگونه است؟

به این موضوع توجه داشته باشید که تجربه ترس و اضطراب در این شرایط کاملا طبیعی است.

بجای انکار یا فرار از هیجان هایتان، وجود آنها را تصدیق کنید. برای مثال، می توانید بیان کنید، در حال حاضر من در حال تجربه ترس یا اضطراب هستم.بودن این هیجان در این شرایط کاملا طبیعی است و سیستم محافظت در برابر تهدید من فعال شده است.

ما می توانیم نسبت به آنچه در حال تجربه ی آن هستیم آگاه باشیم و بدون مبارزه با آنها، سعی کنیم کارهایی که واقعا در حال حاضر برایمان مهم است را انجام دهیم.

به جای جنگیدن با هیجان هایتان، به آنها فضا بدهید. دوباره به یاد داشته باشید که جنگیدن با هیجان هایتان یا سرکوب آنها، به شدت آنها می افزاید.

پذیرش افکار و هیجان هایتان به معنای تسلیم نیست؛ یعنی قدرت دیدن و در آغوش گرفتن آنچه هست، تا بتوانیم هوشمندانه عمل کنیم.

در دل شرایط سخت، اگر خود را به رسمیت بشناسیم—با همه ترس‌ها و احساساتمان—قدم اول مراقبت روانی را برداشته‌ایم.

یادمان باشد:

ما مجاز به ترسیدن هستیم.

ما مجاز به گریه کردن هستیم.
و همین احساسات، بخشی از انسان‌بودن ما در دل بحران‌ هستند.

دکتر پیمان دوستی در چهارمین همایش بین‌المللی «پژوهش و نوآوری در روان‌شناسی» به دو پرسش اساسی درباره نقش ما به عنوان درمانگر پاسخ داد

در تاریخ اول خرداد ۱۴۰۴، دکتر پیمان دوستی، روان درمانگر و عضو هیات مدیره شاخه فارسی زبان انجمن بین المللی علوم رفتاری بافتاری (ACBS)، در چهارمین همایش بین‌المللی «پژوهش و نوآوری در روان‌شناسی» که توسط دانشگاه علوم و فن آوری آریان در هتل میزبان بابلسر برگزار شد، در پنل تخصصی «بازنگری در نقش ما به عنوان درمانگر» سخنرانی کرد.

عنوان این سخنرانی «نقش درمانگر موج سوم رفتاردرمانی؛ مجری پروتکل یا خالق فضا؟» بود. دکتر دوستی در این ارائه، به دو پرسش بنیادین پرداخت:

آیا وفاداری به پروتکل‌های درمانی می‌تواند جایگزین حضور واقعی، شفقت و اصالت درمانگر شود؟

پاسخ دکتر دوستی به این پرسش روشن بود: هرگز. ایشان با تأکید بر اینکه اجرای دقیق پروتکل‌ها بدون بافت انسانی، رابطه‌ای تهی و ناکارآمد ایجاد می‌کند، توضیح دادند که در موج سوم رفتاردرمانی، تکنیک‌ها تنها در بستری از رابطه انسانی، حضور اصیل و تماس واقعی معنا می‌یابند. به بیان ایشان، حضور، یک تکنیک نیست؛ یک حالت وجودی است که تنها از دل تجربه زیسته و شفقت‌آمیز درمانگر می‌جوشد.

در لحظه‌های گسست درمانی، درمانگر به چه چیزی تکیه می‌کند: تکنیک‌های درمانی یا ارتباط انسانی؟

عضو هیات علمی دانشگاه آزاد تأکید کرد که در لحظات حساس گسست رابطه‌ی درمانی، تنها حضور انسانی، اصالت، شفقت و شفافیت درمانگر است که می‌تواند اعتماد آسیب‌دیده مراجع را ترمیم کند. به گفته ایشان، تکنیک‌ها هرچند مفیدند، اما بدون «بودنِ واقعی درمانگر» کاربرد مؤثری در بازسازی رابطه‌ی درمانی نخواهند داشت.

جمع بندی پایانی

در جمع‌بندی، دکتر دوستی بیان کرد که ما به عنوان درمانگران موج سوم رفتار درمانی، نه تنها به پروتکل نیاز داریم، بلکه باید آن را در فضایی زنده، انسانی و اصیل به کار ببریم؛ فضایی که در آن، درمانگر قبل از هر چیز، یک انسان باشد.

کلینیک روان‌شناسی پذیرش و تعهد با افتخار از حضور علمی و تأثیرگذار دکتر دوستی در این همایش حمایت کرده و قدردان تلاش‌های ایشان برای تعمیق فهم درمانی در ایران است.

تا چه اندازه می توان به بهبود علامتی و عملکردی اختلال شخصیت مرزی (BPD) امیدوار بود؟

مطالعات طولی در مورد سیر اختلال شخصیت مرزی (BPD) نشان می‌دهند که با درمان مناسب، بسیاری از افراد مبتلا می‌توانند بهبودی قابل‌توجهی در علائم خود تجربه کنند. در ادامه، به بررسی دقیق‌تر این یافته‌های کلیدی می‌پردازیم:

گردآورنده: دکتر پیمان دوستی

نرخ بهبودی علامتی و کامل

مطالعه‌ای ۱۰ ساله به سرپرستی زانارینی و همکاران (۲۰۱۰) نشان داد که بسیاری از افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی (BPD) می‌توانند بهبودی علامتی/ نشانه‌ای و حتی بهبودی کامل را تجربه کنند. در این مطالعه:

  • ۹۳٪ از شرکت‌کنندگان بهبودی علامتی/ نشانه‌ای (remission) به مدت حداقل دو سال داشتند.
  • ۸۶٪ بهبودی علامتی/ نشانه‌ای به مدت حداقل چهار سال داشتند.
  • ۵۰٪ از شرکت‌کنندگان به بهبودی کامل (هم علامتی/ نشانه‌ای و هم عملکردی) رسیدند؛ یعنی علاوه بر بهبود علائم، عملکرد شغلی و اجتماعی آن‌ها نیز به سطح قابل قبولی رسید.
  • با این حال، ۳۴٪ از این افراد طی دوره پیگیری مجدداً علائم اختلال شخصیت مرزی (BPD) را تجربه کردند.

پایداری بهبودی و احتمال عود

در پیگیری ۱۶ ساله‌ای که توسط همان گروه در پژوهش دیگری انجام شد، مشخص شد که اگرچه بسیاری از افراد به بهبودی علامتی می‌رسند، اما حفظ این بهبودی در بلندمدت چالش‌برانگیز است.

تفکیک بهبودی علامتی و بهبودی عملکردی

این مطالعات تأکید دارند که بین بهبودی علامتی/ نشانه‌ای و بهبودی عملکردی باید تمایز قائل شد. برخی از افراد اگرچه علائم‌شان کاهش می‌یابد، اما همچنان در عملکرد اجتماعی، روابط بین‌فردی، یا اشتغال دچار مشکل باقی می‌مانند. به همین دلیل، تمرکز صرف بر کاهش علائم بدون توجه به ارتقاء کیفیت زندگی و کارکردهای اجتماعی، تصویر کاملی از بهبود ارائه نمی‌دهد.

نقش درمان‌های ساختاریافته

اگرچه این مطالعات مستقیماً بر اثربخشی مداخلات خاص تمرکز نداشتند، اما یافته‌های آن‌ها با پژوهش‌هایی همسو هستند که نشان می‌دهند درمان‌های ساختاریافته مانند ACT (درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد)، DBT (رفتار درمانی دیالکتیکی) و CFT (درمان متمرکز بر شفقت)، ST (طرحواره درمانی) و مداخلات مبتنی بر مایندفولنس/ ذهن آگاهی، می‌توانند روند بهبودی را تسریع کرده و احتمال عود را کاهش دهند.

نتیجه‌گیری

مطالعات طولی نشان می‌دهند که سیر اختلال شخصیت مرزی برخلاف باورهای قدیمی الزاماً مزمن و بدون بهبود نیست. اکثر افراد می‌توانند بهبودی علامتی را تجربه کنند و درصد قابل توجهی نیز به سطحی از بهبودی کامل (علامتی/ عملکردی) می‌رسند. با این حال، تداوم مراقبت و مداخلات درمانی با تمرکز بر کیفیت زندگی، کلید جلوگیری از عود علائم است.

آیا اختلال شخصیت مرزی (BPD) می‌تواند یک اختلال مبتنی بر تروما باشد؟

نگاهی نو به جایگاه تشخیصی اختلال شخصیت مرزی (BPD) در روان‌پزشکی معاصر

اختلال شخصیت مرزی (Borderline Personality Disorder یا BPD) یکی از پیچیده‌ترین و در عین حال بحث‌برانگیزترین تشخیص‌ها در روان‌پزشکی مدرن است. با توجه به هم‌پوشانی زیاد علائم آن با اختلالات مرتبط با تروما مانند اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) و اختلال استرس پس از سانحه پیچیده (CPTSD)، برخی از متخصصان پیشنهاد می‌کنند که BPD نه به‌عنوان یک «اختلال شخصیت»، بلکه به‌عنوان واکنشی پیچیده به آسیب‌های مزمن هیجانی و بین‌فردی در دوران رشد طبقه‌بندی شود.

این پیشنهاد بحث‌های عمیقی را در میان پژوهشگران و درمانگران برانگیخته است. در این مقاله، به بررسی دیدگاه‌های موافق و مخالف این رویکرد، یافته‌های پژوهشی اخیر، و تأملی بر پیامدهای بالینی این طبقه‌بندی جدید می‌پردازیم.

هم‌پوشانی بالینی میان اختلال شخصیت مرزی (BPD) و اختلالات تروما (مرتبط با آسیب)

تجربه‌های آسیب‌زا در دوران کودکی (مانند غفلت عاطفی، روابط ناایمن با والدین، سوء‌استفاده جسمی و یا جنسی) به‌عنوان یکی از عوامل مهم در شکل‌گیری BPD مطرح هستند. برخی منابع تخمین می‌زنند که بین ۳۰ تا ۸۰ درصد افراد مبتلا به BPD سابقه مستقیم تروما دارند (Scientific American, 2023).

از منظر بالینی نیز، شباهت‌های قابل‌توجهی میان BPD و اختلال استرس پس از سانحه پیچیده (CPTSD) وجود دارد. هر دو اختلال با مواردی مانند نوسانات خلقی، اختلال در تنظیم هیجانی، مشکلات در روابط نزدیک، و تجربه مزمن احساس بی‌ارزشی همراه هستند (Karatzias et al., 2017). با این حال، CPTSD بیشتر با بی‌حسی هیجانی، اجتناب از تحریکات مرتبط با تروما، و اختلال در خودپنداره مزمن همراه است، در حالی که BPD بیشتر با رفتارهای تکانشی، ترس از رهاشدگی، و احساس پوچی برجسته می‌شود.

دیدگاه موافق: بازتعریف BPD به‌عنوان اختلالی مبتنی بر تروما

برخی از متخصصان حوزه سلامت روان مانند دکتر کارن ویلیامز، معتقدند طبقه‌بندی BPD به‌عنوان نوعی اختلال تروما می‌تواند به کاهش انگ اجتماعی آن کمک کند. از دیدگاه آن‌ها، برچسب “اختلال شخصیت” نه تنها بار منفی زیادی دارد، بلکه به‌نوعی افراد را ذاتاً معیوب یا ناتوان در نظر می‌گیرد (The Guardian, 2024). در مقابل، طبقه‌بندی بر مبنای تروما، آسیب‌دیدگی روانی را در زمینه تاریخی، بین‌فردی و محیطی درک می‌کند.

این رویکرد همچنین می‌تواند راه را برای استفاده از مدل‌های درمانی مبتنی بر دلبستگی، شفقت (CFT)، و درمان‌های تروما-محور مانند EMDR، درمان متمرکز بر دلبستگی (ABFT)، و یا CPTSD-informed therapies هموارتر کند.

دیدگاه مخالف: دفاع از تمایز BPD از اختلالات تروما

در سوی دیگر ماجرا، روان‌پزشکانی مانند پروفسور اندرو چانن هشدار می‌دهند که بازتعریف BPD به‌عنوان اختلال تروما، ممکن است باعث نادیده گرفتن جنبه‌های متمایز این اختلال شود. به گفته آن‌ها، همه افراد مبتلا به BPD الزاماً سابقه تروما ندارند، و این اشتراک صرف می‌تواند باعث تداخل در تشخیص و درمان مؤثر شود (The Guardian, 2024).

همچنین، از نظر برخی منتقدان، تغییر نام یا طبقه‌بندی، بدون تغییر اساسی در نحوه مداخله و آموزش بالینی، ممکن است صرفاً تغییری سطحی باشد. تمرکز آن‌ها بر درمان‌های ساختاریافته و مؤثری مانند درمان دیالکتیکی رفتاری (DBT)، طرحواره درمانی (ST)، درمان پذیرش و تعهد (ACT)، درمان متمرکز بر شفقت (CFT) و به طور کلی درمان‌های مبتنی بر مایندفولنس (ذهن‌آگاهی) و تنظیم هیجان باقی می‌ماند.

شواهد پژوهشی: متمایز یا هم‌پوشان؟

پژوهش‌ها در سال‌های اخیر به‌طور فزاینده‌ای سعی کرده‌اند تمایز یا همپوشانی BPD و CPTSD را به‌صورت آماری و تجربی بررسی کنند. در مطالعه‌ای توسط Knefel و همکاران (2022)، مدل ساختاری سه‌عاملی (که شامل BPD، PTSD، و CPTSD بود) بهترین برازش را با داده‌ها نشان داد؛ این یافته از تمایز مفهومی میان این اختلالات حمایت می‌کند.

همچنین در پژوهشی دیگر مشخص شد که اگرچه CPTSD و BPD می‌توانند هم‌زمان وجود داشته باشند، اما الگوهای نشانه‌ای متفاوتی دارند، به‌ویژه در حوزه‌هایی مانند تکانشگری، ناامنی در دلبستگی، و هویت ناپایدار (Zanarini et al., 2021).

جمع‌بندی: نیاز به دیدگاهی تلفیقی

در مجموع، به نظر می‌رسد که BPD و اختلالات ناشی از تروما، نه یکسان، بلکه هم‌پوشان و مرتبط هستند. اگرچه رویکرد مبتنی بر تروما می‌تواند به کاهش انگ و بهبود همدلی با افراد کمک کند، اما نباید منجر به نادیده‌گرفتن ویژگی‌های خاص اختلال شخصیت مرزی شود.

رویکردی تلفیقی که هم ریشه‌های تروما و هم الگوهای شخصیتی را در نظر بگیرد—مانند ترکیب درمان‌های مبتنی بر پذیرش، دلبستگی، طرحواره‌درمانی و ذهن‌آگاهی—می‌تواند نقطه تعادل مؤثری برای تشخیص و مداخله بالینی باشد.

بررسی و توصیف ذهنیت قربانی در افراد دارای اختلال شخصیت مرزی

اختلال شخصیت مرزی (BPD) یک وضعیت روانی شایع در محیط‌های بالینی و عمومی است. به نظر می‌رسد بخش قابل توجهی از افراد مبتلا به BPD ذهنیت قربانی را در طول سال‌های زندگی خود به همراه دارند. بنابراین، این مطالعه با هدف بررسی و توصیف ذهنیت قربانی در افراد مبتلا به BPD انجام شد. این پژوهش از روش کیفی به شیوه تحلیل محتوا استفاده کرد. اطلاعات به دست آمده سازماندهی و سپس داده‌های جمع آوری شده طبقه بندی شدند. یافته‌ها نشان داد که ذهنیت قربانی در افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی در ۵ دسته قرار می گیرد که با ۱۲ حالت و ۳۰ شاخص توصیف می شود.

۵ دسته به دست آمده شامل موارد زیر است:

 ۱) عدم مسئولیت پذیری:

مانند سرزنش شرایط بیرونی، عدم پذیرش مسئولیت پیامدهای اعمال و انتخاب های خود و احساس مظلومیت و مورد بی عدالتی قرار گرفتن

۲) باور به شکست خورده بودن در زندگی:

مانند انجام ندادن تلاش کافی برای بهبود وضعیت و بی اهمیت دانستن دستاوردها

۳) سرزنش دیگران و ایجاد احساس گناه در آنها:

مانند توقعات بالا از دیگران داشتن، مداوم احساس مورد حمله یا انتقاد قرار گرفتن و بیان اینکه هیچ کس مرا نمی فهمد

۴) احساس تنهایی مزمن:

مانند بیان اینکه هیچکس من را نمی خواهد و یا بیان اینکه هیچ کس به من کمک نکرده و حمایت نمی کند

5) احساس مزمن مورد سوء استفاده قرار گرفتن:

مانند بیان اینکه در بیشتر روابطم، دیگران از من سوء استفاده می کنند یا بیان اینکه دیگران تا زمانی که به من نیاز دارند مرا می خواهند.

از تجزیه و تحلیل داده‌های این تحقیق می‌توان نتیجه گرفت که داشتن ذهنیت قربانی نقش آفرینی نیست، بلکه فرد مبتلا به BPD عمیقاً به آن اعتقاد دارد و این می تواند شبیه به طرحواره‌ای در مورد من قربانی هستم باشد.

ارجاع به این مقاله:

Dousti, Peyman., Hosseininia, Narges. (2025). Examining and Describing the Victim Mentality in People with Borderline Personality Disorder. Recent Innovations in Psychology. 2(1), 26-32. 10.22034/rip.2024.459160.1035

دانلود این مقاله

اختلال عشق وسواسی (Obsessive Love Disorder/ OLD)

اختلال عشق وسواسی (OLD) یک اصطلاح غیررسمی است که برای توصیف دلبستگی جنسی یا عاشقانه ناسالم فرد به دیگری استفاده می شود. این اختلال اغلب می تواند با تمایلات بیش از حد و همه جانبه برای محافظت، داشتن یا درگیر شدن با فرد شناسایی شود. بسیاری از افراد با سبک های عشق وسواسی، اختلال های زمینه ای مانند وسواس فکری عملی ((OCD، دلبستگی های ناایمن، هذیان، یا عزت نفس پایین را نیز تجربه می کنند.

نویسنده: هایلی شفر و راجی ابوالحسن
ترجمه و خلاصه: پیمان دوستی

اختلال عشق وسواسی (Obsessive Love Disorder /OLD) یک اختلال روانی رسمی شناخته شده نیست، بلکه بیشتر یک سبک رابطه است که با وسواس های ناسالم برای یک فرد خاص مشخص می شود. این تثبیت ها می توانند ماهیت عاشقانه، جنسی یا کنترل کننده داشته باشند و ممکن است منجر به رفتارهای نامناسب و توهین آمیز شوند.

هدف عشق وسواسی گاهی اوقات شریک فعلی است، اما همچنین می تواند یک شریک سابق، دوست فعلی یا حتی یک غریبه باشد. موارد مربوط به غریبه ها (یعنی وسواس های افراد مشهور) کمتر رایج است و ممکن است با اختلالات هذیانی و روان پریشی همراه باشد. عشق وسواسی که در متن یک رابطه متعهدانه رخ می دهد، اغلب به عنوان درهم تنیدگی یا هم وابستگی شناخته می شود. با گذشت زمان، این نوع روابط تمایل به یک طرفه شدن دارند.

علائم اختلال عشق وسواسی

هیچ لیست استانداردی از علائم اختلال عشق وسواسی وجود ندارد، اما وسواس نسبت به فردی که احساسات عاشقانه یا جنسی قوی نسبت به او دارد، شایع ترین علامت گزارش شده است. علائم ممکن است به صورت افکار، اشتیاق یا خیال پردازی های مداوم در مورد شخص ظاهر شوند که عملکرد یا تمرکز روی چیزهای دیگر را برای فرد سخت می کند. ترس و ناامنی اغلب در هسته عشق وسواسی قرار دارد و ممکن است نشانه یک مشکل روانی یا عاطفی عمیق‌تر باشد.

در زیر علائم رایج اختلال وسواسی عشقی آورده شده است:

1) عاشق شدن شدید و سریع

فردی که دچار عشق وسواسی می شود، اغلب به شدت و به سرعت عاشق یک فرد دیگر می شود. ایجاد ناگهانی این احساسات قوی می تواند یک پرچم قرمز باشد، به خصوص زمانی که سابقه رفتار وسواسی یا سوء استفاده در روابط یک فرد وجود داشته باشد. این عشق حتی زمانی که فرد مورد نظر تلاش های او را رد کند، همچنان می تواند ادامه داشته باشد.

2) افکار پایدار و تکرار شونده درباره شخص

وسواس ها، تشریفات ذهنی پایدار و تکرار شونده هستند. در اختلال عشق وسواسی، آنها ممکن است شامل تخیلات جنسی یا عاشقانه باشد که میل یا محبت را بر می انگیزد. همچنین ممکن است افکاری مبنی بر خیانت این شخص یا ترک رابطه وجود داشته باشد که می تواند باعث ترس و ناامیدی شود. در نهایت، تمرکز بر هر چیز دیگری برای فرد دارای وسواس، دشوار است.

3) احساس اشتیاق و میل شدید

عشق وسواسی معمولاً دارای رگه هایی از اشتیاق برای نزدیک شدن یا درگیر شدن با موضوع مورد علاقه خود است.

4) نادیده گرفتن سایر وظایف و روابط

امیال عشق وسواسی ممکن است بر توانایی فرد برای عملکرد در بخش های خاصی از زندگی تأثیر بگذارد، که می تواند باعث شود آنها در محل کار، روابط و زندگی شخصی خود مشکلاتی را تجربه کنند.

5) حس مالکیت و حسادت

هنگامی که شخصی نسبت به کسی عشق وسواسی پیدا می کند، اغلب از سوی هر کسی که از نزدیک و به طور پایدار با او تعامل دارد، احساس خطر می کند. آنها معمولاً حسادت و حس مالکیت نسبت به شخص نشان می دهند که ممکن است در آینده به رفتارهای توهین آمیز تبدیل شود.

6) نقض حریم خصوصی و مرزهای شخصی فردی که به او عشق وسواسی دارید

احساسات ترس و حسادت مرتبط با عشق وسواسی می تواند باعث شود تا فردی که عشق وسواسی دارد، حریم خصوصی و مرزهای شخصی فردی که به او عشق وسواسی دارد را نقض کند. هذیان های حسادت آمیز و عشق وسواسی به ویژه وقتی با هم ترکیب شوند خطرناک هستند، زیرا ارتباط نزدیکی با تجاوز، سوء استفاده و جنایت خشونت آمیز دارند.

7) باورهای هذیانی درباره شخص یا رابطه

گاهی اوقات، OLD شامل هذیان (باورهای نادرستی که کسی با اعتقاد قوی دارد) در مورد آن شخص یا رابطه با او است. در مواردی، ممکن است فرد از تصدیق یا پذیرش اینکه یک رابطه به پایان رسیده یا دیگر او را دوست ندارد امتناع کند.

8) بیش از حد چسبیدن یا کنترل کردن فردی که به او عشق وسواسی دارید

اگر هدف مورد نظر فرد با او رابطه برقرار کند، شخصی که عشق وسواسی دارد اغلب به سرعت وابسته می شود. شریک جدید ممکن است از احساس خفه شدن یا نیاز به فضا از او شکایت کند، به خصوص اگر خیلی کنترل کننده باشد یا شریک زندگی را از سیستم های حمایتی جدا کرده باشد.

9) فانتزی های مکرر درباره شخص

افرادی که عشق وسواسی دارند اغلب سناریوها و فانتزی های مفصلی را در ذهن خود می سازند تا اجرا کنند. این فانتزی ها نقش مهمی در حفظ احساسات شدید نسبت به فرد دارند.

10) امتناع از پذیرش “شنیدن نه” از طرف شخص

وقتی عشق یک فرد ماهیتی وسواسی پیدا می کند، تحمل ایده طرد شدن یا جدا شدن از فردی که به او وسواس دارد برای او بسیار دشوار می شود. هنگامی که طرف