صفحه اصلی / نظریه های شخصیت / نظریه میان فردی هاری استک سالیوان

نظریه میان فردی هاری استک سالیوان

هاری استک سالیوان، معتقد بود افراد شخصیت خود را در بستر اجتماعی پرورش می دهند. او باور داشت که انسان ها بدون افراد دیگر هیچ شخصیتی نخواهند داشت. نظریه میان فردی سالیوان بر اهمیت مراحل مختلف رشد، یعنی نوباوگی، کودکی، بچگی، پیش نوجوانی، اوایل نوجوانی، اواخر نوجوانی و بزرگسالی تاکید دارد. رشد سالم انسان به توانایی فرد در برقراری رابطه صمیمانه با فردی دیگر وابسته است، اما متاسفانه اضطراب می تواند در هر سنی در روابط میان فردی رضایت بخش اختلال ایجاد کند.

شاید مهمترین مرحله رشد، پیش نوجوانی باشد، دوره ای که کودکان هنوز به سنی نرسیده اند که روابط صمیمانه آنها با تمایلات شهوانی پیچیده شود. سالیوان معتقد بود افراد زمانی به رشد سالم می رسند که بتوانند هم صمیمیت و هم شهوت را نسبت به طرف مقابل خود احساس کنند.

 

  • تنش ها

سالیوان نیز مانند یونگ و فروید، شخصیت را به صورت یک سیستم انرژی در نظر داشت. انرژی می تواند به صورت تنش(احتمال عمل کردن) یا به صورت خود اعمال(تغییر شکل های انرژی) وجود داشته باشد. تغییر شکل های انرژی، تنش ها را به رفتارهای ناآشکار یا آشکار تبدیل می کنند و هدف آنها ارضای نیازها و کاهش دادن اضطراب است.

تنش احتمال عمل کردن است که امکان دارد در آگاهی تجربه شود یا نشود. بنابراین همه تنش ها به صورت هشیار احساس نمی شوند. بسیاری از تنش ها، مانند اضطراب، دلشوره ها، رخوت، گرسنگی و برانگیختگی جنسی احساس می شوند؛ اما نه همیشه در سطح هشیار. سالیوان دو نوع تنش نیازها(منجر به اعمال ثمر بخش) و اضطراب(منجر به رفتارهای بی ثمر و آشفته) را مشخص کرد.

 

نیازها

نیازها تنش هایی هستند که عدم تعادل زیستی بین فرد و محیط فیزیو-شیمیایی درون و بیرون از ارگانیزم آنها را به بار می آورد. نیازها گذرا هستند، اما بعد از مدتی احتمالا دوباره بر می گردند. گرچه نیازها در اصل عنصر زیستی دارند، اما بسیاری از آنها از موقعیت میان فردی ناشی می شوند. اساسی ترین نیاز میان فردی، محبت است. کودک نیاز به محبت مادری را پرورش می دهد. برخلاف برخی نیازها، محبت به رفتارهای حداقل دو نفره نیاز داردو

محبت نیاز کلی است، زیرا به سلامتی کلی فرد مربوط می شود. نیازهای کلی که اکسیژن، غذا  و آب را نیز شامل می شوند، بر خلاف نیازهای موضعی هستند که از منطقه خاص بدن ناشی می شوند. چند منطقه بدن در ارضای نیازهای کلی و موضعی موثر هستند. برای مثال، دهان نیازهای کلی را با جذب غذا و اکسیژن ارضا می کند، اما نیاز موضعی به فعالیت دهنی را نیز برآورده می سازد. از دست ها می توان برای کمک به ارضای نیاز کلی محبت نیز استفاده کرد، اما دست ها می توانند برای ارضای نیاز موضعی به فعالیت دستی نیز به کار روند.

در حالی که کودک نیازهای کلی به غذا، آب و غیره را ارضا می کند، انرژی بیش از حد لازم به مصرف می رساند و این انرژی اضافی به شیوه های رفتار خاص تغییر شکل می یابد که سالیوان آن را پویش نامید.

 

اضطراب

نوع دوم تنش، اضطراب از این نظر با تنش های نیاز فرق دارد که گسسته، پراکنده و مبهم است و به خودی خود عملی را برای کاهش دادن آن برانگیخته نمی کند. اگر کودکان غذا(نیاز) نداشته باشند، روش عمل آنها مشخص است، اما اگر آنها مضطرب شوند، برای گریختن از این اضطراب نمی توانند کاری انجام دهند.

سالیوان(۱۹۵۳) معتقد بود اضطراب از طریق فرایند همدلی  از مادر به کودک منتقل می شود. هرگونه نشانه اضطراب یا ناامنی در کودک، احتمالا به تلاش های مادر برای ارضای نیازهای کودک منجر می شود.

مادری که بچه مضطرب خود را تغذیه می کند، اضطراب را با گرسنگی اشتباه می گیرد. اگر کودک در پذیرفتن شیر اکراه داشته باشد، مادر مضطرب تر می شود که این خود اضطراب بیشتری در کودک ایجاد می کند. از آن پس، اضطراب در جهت مخالف، تنش های نیاز عمل نموده و از ارضا شدن آنها جلوگیری می کند.

اضطراب بر بزرگسالان نیز تاثیر زیان آوری دارد. اضطراب مهم ترین نیروی مخرب است که از رشد روابط میان فردی سالم جلوگیری می کند. سالیوان اضطراب شدید را به وارد شدن ضربه سر تشبیه کرد. اضطراب، افراد را از یادگیری عاجز می کند، حافظه را مختل می کند، ادراک را محدود می ساز و می تواند به یادزدودگی کامل منجر شود.

اضطراب رفتارهایی را ایجاد می کند که ۱) به افراد اجازه نمی دهد از اشتباهاتشان درس بگیرند، ۲) افراد را در حالت دنبال کردن میل بچه گانه به امنیت نگه می دارد و ۳) به طور کلی تضمین می کند افراد از تجربیات خود درس نخواهند گرفت.

سالیوان تاکید کرد اضطراب و تنهایی از این نظر که کاملا ناخواسته و ناخوشایند هستند، در بین همه تجربیات، منحصر به فرد می باشند. چون اضطراب رنج آور است، افراد به طور فطری گرایش دارند از آن اجتناب کنند و ذاتا حالت سرخوشی یا فقدان کامل تنش را ترجیح می دهند. به عقیده او، وجود اضطراب از نبود آن بسیار بدتر است.

از نظر او اضطراب از چند نظر با ترس، متفاوت است. اول اینکه، اضطراب معمولا از موقعیت های میان فردی پیچیده ناشی می شود و به صورت مبهم در آگاهی نمایان می شود؛ ترس واضح تر تشخیص داده می شود و راحت تر می توان به منشا آن اشاره کرد. دوم اینکه اضطراب ارزش مثبت ندارد. سوم اینکه اضطراب مانع از ارضای نیازها می شود، در حالی که ترس گاهی اوقات به افراد کمک می کند برخی نیازها را ارضا کنند. از نظر سالیوان، «اضطراب، تنشی مغایر با تنش نیازها و عمل کردن متناسب با کاهش آنهاست».

 

  • پویش ها

تغییر شکل های انرژی، به صورت الگوهای رفتار عادی که فرد را در طول عمر مشخص می کنند، پویش نامیده می شود. این اصطلاح تقریبا معنی صفات یا الگوهای عادت را دارد. پویش ها از دو طبقه اساسی هستند. طبقه اول آنهایی هستند که به مناطق خاص بدن، از جمله دهان، معقد، و اندام های تناسلی مربوط می شوند و طبقه دوم که با تنش ها ارتباط دارند. این طبقه دوم از سه طبقه پویش های گسسته، مجزا و پیوسته تشکیل شده است.

پویش های گسسته تمام الگوهای رفتار مخرب را در بر می گیرند که با مفهوم بدخواهی ارتباط دارند، پویش های مجزا مواردی مانند شهوت را شامل می شوند که به روابط میان فردی ربطی ندارند و پویش های پیوسته، الگوهای رفتار سودمند مانند صمیمیت و سیستم خود هستند.

 

خودخواهی

خودخواهی پویش گسسته شرارت و نفرت است که با احساس زندگی کردن در بین دشمنان مشخص می شود. بدخواهی در حدود ۲ یا ۳ سالگی ایجاد می شود، یعنی زمانی که اعمال کودکان مورد واکنش منفی و بی توجهی قرار می گیرند یا اینکه با اضطراب و عذاب مواجه می شوند. در صورتی که والدین سعی کنند رفتار فرزندان خود را با تنبیه بدنی یا اظهارات ملامت آمیز کنترل کنند، برخی کودکان یاد می گیرند از ابراز نیاز به محبت، امتناع کنند.

این به نوبه خود، نگرش منفی کودک را نسبت به دنیا استحکام می بخشد. اعمال بدخواهانه اغلب به صورت کمرویی، موذی گری، قساوت یا انواع دیگر رفتار ضداجتماعی یا غیر اجتماعی در می اید. سالیوان نگرش بدخواهانه را به این صورت بیان کرد: «یک وقتی همه چیز دوست داشتنی بود، اما این قبل از آن بود که مجبور بودم با مردم سر و کار داشته باشم».

 

صمیمیت

صمیمیت از نیاز پیشین به محبت به وجود می آید، اما اختصاصی تر است و رابطه میان فردی نزدیک بین دو نفر را شامل می شود که مرتبه کم و بیش برابری دارند. صمیمیت را نباید با میل جنسی اشتباه گرفت. در واقع، صمیمیت قبل از بلوغ ایجاد می شود. از آنجایی که صمیمیت پویشی است که به مشارکت برابر نیاز دارد، معمولا در روابط والد-فرزند وجود ندارد، مگر اینکه هر دو بزرگسال باشند و یکدیگر را به چشم برابر ببینند.

صمیمیت پویشی منسجم کننده است که واکنش های محبت آمیز طرف مقابل را بر می انگیزد و از این طریق، اضطراب و تنهایی را کاهش می دهد. صمیمیت تجربه تقویت کننده ای است که اغلب افراد سالم آرزوی آن را دارند.

 

شهوت

شهوت گرایش مجزایی است و برای ارضای آن به فرد دیگری نیاز نیست. شهوت خود را در رفتار کامجویی از خویش آشکار می سازد، حتی زمانی که فرد دیگری هدف شهوت فرد باشد. شهوت؛ پویش بسیار قدرتمندی در مرحله نوجوانی است؛ که در این زمان اغلب به کاهش عزت نفس منجر می شود. معمولا تلاش هایی که در جهت فعالیت شهوت انگیز صورت می گیرند، با واکنش منفی دیگران مواجه می  شوند که این اضطراب را افزایش و احساس ارزشمندی را کاهش می دهد. علاوه بر این؛ معمولا شهوت مانع از رابطه صمیمانه می شود؛ به ویژه در اوایل نوجوانی که به راحتی با کشش جنسی اشتباه گرفته می شود.

 

سیستم خود

سیستم خود از تمام پویش های دیگر پیچیده تر و فراگیرتر است. سیستم خود، الگوی رفتارهای باثباتی است که با محافظت از افراد در برابر اضطراب، امنیت میان فردی آنها را تامین می کند. سیستم خود مانند صمیمیت، پویش پیوسته ای است که از موقعیت میان فردی ناشی می شود. با این حال، قبل از صمیمیت، تقریبا در ۱۲ تا ۱۸ ماهگی پرورش می یابد. توانایی تشخیص دادن افزایش یا کاهش جزئی در اضطراب، سیستم خود را به وسیله هشدار دهنده درونی مجهز می کند.

با این حال، این هشدار نعمت درهمی است. از یک سو به عنوان یک علامت عمل می کند و افراد را از افزایش اضطراب آگاه می سازد و امکان محافظت از خودشان را به آنها می دهد. از سوی دیگر، این میل به محافظت از خود علیه اضطراب، سیستم خود را در برابر تغییر مقاوم می سازد و به افراد اجازه نمی دهد از تجربیات آکنده از اضطراب بهره مند شوند. چون وظیفه اصلی سیستم خود، محافظت از افراد در برابر اضطراب است، «مانع اصلی بر سر راه تغییرات، مطلوب در شخصیت» نیز هست. با این حال، شخصیت راکد نیست و در آغاز مراحل گوناگون رشد، پذیرای تغییر است.

وقتی سیستم خود به وجود می آید، افراد تصویر باثباتی از خودشان تشکیل می دهند. از آن پس، هر تجربه میان فردی که از نظر آنها برخلاف حرمت نفس باشد، امنیت آنها را تهدید می کند، در نتیجه افراد سعی می کنند به وسیله عملیات امنیتی از خودشان در برابر تنش های میان فردی دفاع کنند.

هدف عملیات امنیتی، کاهش احساس های ناامنی یا اضطراب است. افراد تجربیات میان فردی را که با حرمت نفس آنها مغایر است است، نادیده یا تحریف می کنند. سالیوان عملیات امنیتی را «ترمز نیرومندی برای پیشرفت شخصی و انسانی» نامید.

دو عملیات امنیتی مهم، تجزیه و بی توجهی گزینشی هستند. تجزیه شامل آن دسته از تکانه ها، امیال و نیازهایی است که فرد به آنها اجازه نمی دهد وارد آگاهی شوند. این تجربیات هنوز وجود دارند، اما در سطح ناهشیار به تاثیرگذاری خود بر شخصیت ادامه می دهند. تصورات تجزیه شده، در رویاها، خیال بافی ها، و سایر فعالیت های غیر عمدی بیرون از آگاهی، آشکار می شوند و هدف آنها حفظ امنیت میان فردی است.

کنترل تمرکز آگاهی که بی توجهی گزینشی نامیده می شود، خودداری از دیدن چیزهایی است که فرد دوست ندارد آنها را ببیند. این با تجزیه، هم از نظر درجه و هم علت، تفاوت دارد. تجربیاتی که به صورت گزینشی مورد بی توجهی قرار می گیرند، بیشتر در دسترس آگاهی قرار دارند و از نظر گستره محدودتر هستند. این تجربیات بعد از اینکه افراد سیستم خود را تشکیل داده اند، آغاز می شوند و تلاش های افراد برای ممانعت از ورود تجربیاتی که با سیستم خود موجود آنها هماهنگ نیستند، آنها را تحریک می کنند. تجربه هایی که به صورت گزینشی مورد بی توجهی قرار می گیرند، مانند تجربیات تجزیه ای، با وجود اینکه کاملا هشیار نیستند، فعال می مانند.

 

  • شخصیت بخشی ها

در آغاز نوباوگی و بعد در طول مراحل گوناگون رشد، افراد تصورات خاصی را از خودشان و دیگران اکتساب می کنند. این تصورات که شخصیت بخشی نامیده می شوند، می توانند نسبتا دقیق باشند، یا به علت اینکه تحت تاثیر نیازها و اضطراب های فرد قرار داشته اند، شدیدا تحریف شده باشند. سالیوان سه شخصیت بخشی اساسی مادربد، مادر خوب و من را توصیف کرد که در نوباوگی ایجاد می شوند. علاوه بر این، برخی کودکان شخصیت بخشی خیالی(همبازی خیالی) را در دوران کودکی اکتساب می کنند.

 

مادر بد، مادر خوب

مفهوم مادر بد و مادر خوب سالیوان شبیه مفهوم پستان بد و پستان خوب ملانی کلین است. شخصیت بخشی مادر بد، در واقع از تجربیات کودک در مورد نوک پستان بد ناشی می شود. مهم نیست این نوک پستان به مادر تعلق دارد یا به سرشیشه ای که مادر، پدر، پرستار یا فرد دیگری آن را نگهداشته است. شخصیت بخشی مادر بد تقریبا به طور کامل نامتمایز است زیرا هرکسی را که در پرستاری دخالت دارد، شامل می شود. این تصویر صرفا بازنمایی مبهم کودک از درست تغذیه نشدن است.

بعد از مادر بد، کودک بر اساس رفتارهای محبت آمیز مادر، شخصیت بخشی مادر خوب را فرا می گیرد. این دو شخصیت بخشی، یکی بر اساس برداشت کودک از مادر بخواه و مضطرب و دیگری بر اساس مادر آرام و با محبت باهم ترکیب می شوند و شخصیت پیچیده ای مرکب از ویژگی های متضاد را تشکیل می دهند که به فرد واحدی فرافکنی می شوند. تا زمانی که کودک زبان را پرورش دهد، این دو تصویر ذهنی متضاد از مادر می توانند باهم وجود داشته باشند.

 

شخصیت بخشی های من

کودک در اواسط نوباوگی شخصیت بخشی های من بد، من خوب و من هیچ را شکل می دهد که عناصر اصلی شخصیت بخشی خود(Self) هستند. هریک از اینها با تصور در حال تکمیل من یا بدن من ارتباط دارد. شخصیت بخشی من بد از تجربیات تنبیه شدن و تایید نشدن کودکان از جانب مادرشان شکل می گیرد. اضطراب حاصل به قدر کافی نیرومند هست که به کودکان بیاموزد آنها بد هستند، اما این اضطراب آنقدر شدید نیست که باعث شود تجربه آن تجزیه شود یا به صورت گزینشی مورد بی توجهی قرار گیرد. من بد مانند همه شخصیت بخشی ها از موقعیت میان فردی شکل می گیرد، یعنی کودکان می توانند یادبگیرند که آنها فقط از نظر فرد دیگری معمولا از نظر مادر بد هستند.

شخصیت بخشی من خوب از تجربیات کودکان در رابطه با پاداش و تایید ناشی می شود. کودکان زمانی خودشان را خوب احساس می کنند که ابراز محبت مادرشان را درک کنند. این گونه تجربیات، اضطراب را کاهش می دهند و شخصیت بخشی من خوب را تقویت می کنند. با این حال، اضطراب شدید ناگهانی می تواند باعث شود کودک شخصیت بخشی من هیچ را تشکیل دهد و تجربیات مرتبط با آن اضطراب را تجزیه نموده یا به صورت گزینشی به آن توجه نکند.

کودک وجود این تجربیات را در تصور ذهنی من انکار می کند، به طوری که آنها بخشی از شخصیت بخشی من هیچ می شوند. بزرگسالان نیز با این شخصیت بخشی من هیچ مبهم مواجه می شوند که در رویاها، دوره های اسکیزوفرنیک و سایر واکنش های تجزیه ای آشکار می شوند. سالیوان معتقد بود این تجربیات هولناک همیشه هشداری را در پیش دارند. زمانی که بزرگسالان دچار اضطراب شدید و ناگهانی می شوند، هیجان غیر عادی بر آنها چیره می شود. این تجربه علامت با ارزشی برای واکنش های اسکیزوفرنیک قریب الوقوع است. هیجان غیر عادی می تواند در رویاها تجربه شود و یا به صورت بهت، وحشت، انزجار یا احساس لرزیدن درآید.

 

شخصیت بخشی های خیالی

همه روابط میان فردی با افراد واقعی نیستند. کودکان اغلب همبازی های خیالی دارند که نوعی شخصیت بخشی خیالی هستند، یعنی صفات یا افراد غیر واقعی که کودکان برای حفاظت از عزت نفس خود می آفرینند. سالیوان(۱۹۴۶) معتقد بود این دوستان خیالی به اندازه همبازی های واقعی برای رشد کودک اهمیت دارند.

با این حال، اغلب بزرگسالان نیز ویژگی های خیالی در دیگران می بینند. در صورتی که افراد صفات خیالی را که پس مانده های روابط قبلی هستند به دیگران فرافکنی کنند، شخصیت بخشی های خیالی می توانند در روابط میان فردی تعارض به وجود آورند. آنها به افراد اجازه نمی دهند در سطح شناختی یکسانی عمل کنند.

 

  • سطوح شناخت

سالیوان سه سطح شناخت ابتدایی اندیشی، علت و معلول اندیشی صوری و منطقی اندیشی را مطرح کرد. سطوح شناخ به روش های درک کردن تخیل و تصور کردن اشاره دارند. انتقال دادن تجربیات در سطح ابتدایی اندیشی غیر ممکن است. اندیشه های علت و معلولی صوری، شخصی و پیش منطقی هستند و فقط به صورت تحریف شده منتقل می شوند و منطقی اندیشی انتقال میان فردی معنی دار است.

 

سطح ابتدایی اندیشی

ابتدایی ترین تجربیات کودک در سطح ابتدایی اندیشی صورت می گیرند. چون این تجربیات را نمی توان به دیگران انتقال داد، توصیف یا تعریف آنها دشوار است. بهترین روش برای فهمیدن این اصطلاح این است که سعی کنیم قدیمی ترین تجربیات ذهنی یک نوزاد را تجسم کنیم. این تجربیات باید به گونه ای با مناطق مختلف بدن ارتباط داشته باشند. نوزاد احساس گرسنگی و درد می کند و این تجربیات ابتدایی به عمل قابل مشاهده ای نظیر مکیدن یا گریه منجر می شوند. کودک دلیل این اعمال را نمی داند و بین این اعمال و تغذیه شدن هیچ رابطه ای نمی بیند. رویدادهایی که در سطح ابتدایی اندیشی صورت می گیرند، به عنوان تجربیات نامتمایز، خارج از یادآوری هشیار هستند.

تجربیات ابتدایی اندیشی در بزرگسالان، شکل احساس ها، تصورات ذهنی، خلق ها و برداشت های لحظه ای به خود می گیرند. این تصاویر ذهنی ابتدایی زندگی خواب و بیداری، به صورت ضعیف درک می شوند و یا به طور کامل ناهشیار هستند. با اینکه افراد نمی توانند این تصاویر ذهنی را به دیگران منتقل کنند، اما گاهی می توانند به دیگران بگویند که احساس عجیبی داشته انند، احساسی که نمی توانند آن را بر زبان آورند.

 

سطح علت و معلول اندیشی صوری

تجربیات در سطح علت و معلول اندیشی صوری، پیش منطقی هستند و معمولا زمانی ایجاد می شوند که فرد بین دو رویدادی که بر حسب اتفاق باهم روی داده اند، رابطه علت و معلولی فرض می کنند(تداعی تصادفی). شناخت های علت و معلولی صوری را فقط به صورت تحریف شده می توان به دیگران منتقل کرد.

سطح علت و معلول اندیشی صوری از همان اوایل کودکی شکل می گیرد و در طول زندگی فرد ادامه می یابد. برای مثال، کودکی که پستان را می مکد، در ابتدا بین مکیدن و دریافت غذا رابطه ای نمی بیند، اما طولی نمی کشد که بین این رفتار و رفتار مادرش ارتباط برقرار می کند. چون مکیدن و تغذیه باهم روی می دهند، کودک باور می کند که رفتار مکیدن موجب رفتار تغذیه مادرش می شود. این فرایند درک کردن رابطه علت و معلولی بین این دو رویداد که مجاورت زمانی نزدیکی دارند، تحریف علت و معلول اندیشی نامیده می شود.

تجربیات شرطی کردن انسان ها و حیوانات، نمونه ای از علت و معلول اندیشی صوری است. در صورتی که فردی حضور نداشته باشد، کودک ممکن است از خدا یا افراد خیالی بخواهد در خواست وی را اجابت کنند. مقداری از رفتار بزرگسالان از علت و معلول اندیشی صوری مشابه ناشی می شود.

 

سطح منطقی اندیشی

تجربیاتی که از نظر عمومی معتبر هستند و می توان آنها را به صورت نمادی به دیگران منتقل کرد، در سطح منطقی اندیشی صورت می گیرند. تجربیاتی که از نظر عمومی معتبرند، آنهایی هستند که دو نفر یا بیشتر درباره معنی آنها اتفاق نظر دارند. رایج ترین نمادها، نمادهای زبان از جمله کلمات و یا حرکات ایما و اشاره هستند.

سالیوان معتقد بود اولین مورد شناخت در سطح منطقی، زمانی نمایان می شود که صدا یا ایما و اشاره ای همان معنی را که برای والدین دارد، برای کودک هم داشته باشد. سطح منطقی اندیشی شناخت، زمانی رایج تر می شود که کودک زبان رسمی را آغاز می کند؛ اما هرگز به طور کامل جایگزین شناخت ابتدایی و علت و معلول اندیشی صوری نمی شود. تجربه بزرگسالی در هر سه سطح صورت می گیرد.

 

  • مراحل رشد

سالیوان هفت مرحله رشد را ۱) نوباوگی، ۲) کودکی، ۳) بچگی، ۴) پیش نوجوانی، ۵) اوایل نوجوانی، ۶) اواخر نوجوانی و ۷) بزرگسالی فرض کرد. روابط میان فردی در تمام این مراحل جریان دارند. تغییر شخصیت می تواند در هر زمانی روید دهد، اما هنگام انتقال از یک مرحله به مرحله بعدی، احتمال آن خیلی بیشتر است. در واقع، این دوره های ورودی، از خود مراحل مهم تر هستند. تجربیاتی که قبلا تجزیه شده یا به طور گزینشی مورد بی توجهی قرار گرفته اند در یکی از این دوره های انتقالی وارد سیستم خود می شوند.

 

نوباوگی

نوباوگی از تولد شروع می شود و تا زمانی که کودک معمولا در ۱۸ تا ۲۴ ماهگی به صورت شمرده صحبت می کند، ادامه می یابد. سالیوان معتقد بود کودک از طریق محبتی که از مادر می بیند، انسان می شود. ارضای تقریبا هر نیاز انسان، همکاری فرد دیگری را می طلبد. نوباوگان نمی توانند بدون اینکه مادر برای آنها غذا، سرپناه، دمای معتدل، تماس جسمانی و تمیز کردن مواد زاید تامین کنند، زنده بمانند.

اولین اضطراب کودک همیشه با وضعیت پرستاری و منطقه دهانی ارتباط دارد. خزانه رفتارهای کودک بر خلاف خزانه مادر، برای تحمل کردن اضطراب مناسب نیست. کودکان هر وسیله ای را برای کاستن اضطراب امتحان می کنند. این تلاش ها معمولا رد کردن پستان را شامل می شود که با شکست روبرو می شود. رد کردن پستان توسط کودک، به اضطراب مادر می افزاید. سرانجام کودک پستان خوب را از پستان بد تشخیص می دهد، اولی با سرخوشی نسبی در جریان تغذیه و دومی با اضطراب بادوام ارتباط دارد.

کودک اضطراب و گرسنگی را از طریق گریه ابراز می کند. امکان دارد مادر اضطراب را با گرسنگی اشتباه بگیرد و پستان را به دهان کودک مضطرب فرو کند. حالت مخالف نیز می تواند روی دهد. در این صورت کودک خشمگین می شود که این اضطراب مادر را بیشتر می کند و توانایی همکاری با فرزندش را مختل می سازد.

زمانی که تنش به وحشت نزدیک می شود، کودک به سختی می تواند تنفس کند. اما محافظ های فطری بی تفاوتی و گسلش خواب آور، کودک را از مرگ نجات می دهند. بی تفاوتی و گسلش خواب آور به کودک امکان می هد با وجود گرسنگی به خواب رود.

کودک در جریان تغذیه نه تنها غذا دریافت می کند، بلکه برخی از نیازهای محبت او ارضا می شوند. با این حال، رابطه مادر-کودک مانند دو روری سکه هستند. مادر در صورتی خوب است که نیازهای کودک را ارضا کند و در صورتی بد است که اضطراب را تحریک نماید.

نوباوگان در اواسط نوباوگی یاد می گیرند از طریق زبان بدن ارتباط برقرار کنند. در آغاز زبان آنها در سطح فری یا خود محور صورت می گیرد. این دوره از نوباوگی با زبان اوتیستیک مشخص می شود، یعنی زبانی خصوصی که برای دیگران معنی چندانی ندارد. ارتباط اولیه به صورت جلوه های صورت و ادا کردن واج های مختلف بیان می شود که هر دو آنها از طریق تقلید آموخته می شوند و سرانجام ژست ها و صداهای گویایی برای کودک همان معنایی را پیدا می کنند که برای دیگران دارند. این ارتباط علامت شروع زبان نحوی و پایان دوره نوباوگی است.

 

کودکی

مرحله کودکی با پیدایی زبان نحوی آغاز می شود و تا ظاهر شدن نیاز به همبازی های هم مرتبه ادامه می یباد. سن کودکی از فرهنگی به فرهنگ دیگر و از فردی به فرد دیگر متفاوت است، اما دوره ۱۸ تا ۲۴ ماهگی الی ۵ یا ۶ سالگی را در بر می گیرد.

مادر بازهم مهم ترین فرد است، اما نقش او با آنچه در نوباوگی بود، تفاوت دارد. شخصیت بخشی های دوگانه از مادر؛ اکنون در یکی ترکیب شده اند و برداشت کودک از مادر با مادر واقعی هماهنگ تر است. با این حال شخصیت بخشی های مادر خوب و مادر بد معمولا در سطح علت و معلول اندیشی صوری حفظ می شوند.

کودک مادر و پدر را از هم جدا می کند و هریک را به داشتن نقشی جداگانه در نظر می گیرد. تقریبا در همین زمان، کودکان شخصیت بخشی های من را در پویش خود واحدی ترکیب می کنند. بعد از اینکه آنها زبان نحوی را فراگرفتند، دیگر نمی توانند به طور همزمان با من بد و من خوب به صورت هشیار رابطه برقرار کنند، اکنون به تقلید از والدین، به رفتارها برچسب خوب یا بد می زنند. با این حال، این برچسب ها با شخصیت بخشی های قدیمی نوباوگی تفاوت  دارند زیرا در سطح منطقی اندیشی، نمادی می شوند و به جای اینکه از کاهش یا افزایش اضطراب ناشی شوند، از رفتار کودکان سرچشمه می گیرند. اکنون خوب و بد به ارزش اجتماعی یا اخلاقی اشاره دارند و دیگر به وجود یا عدم وجود تنش رنج آوری که اضطراب نامیده می شود، اشاره ای ندارند.

در مرحله کودکی، هیجانات دوجانبه می شوند، کودک می تواند محبت کند و محبت ببیند. رابطه بین مادر و کودک خصوصی تر و کمتر یک طرفه می شود. کودک او را بر این مبنا ارزیابی می کند که آیا احساس های محبت متقابل نشان می دهد، بر پایه ارضای متقابل نیازها رابطه بر قرار می کند، یا اینکه نگرش طر کننده نشان می دهد.

کودکان پیش دبستانی، اغلب یک رابطه مهم دیگر به نام همبازی خیالی دارند. این دوست خیالی کودکان را قادر می سازد رابطه امنی داشته باشند که اضطراب کمی تولید می کند. سالیوان تاکید کرد، داشتن همبازی خیالی رویداد مثبتی است که به کودکان کمک می کند برای برقراری رابطه صمیمانه با دوستان واقعی در مرحله پیش نوجوانی آماده شوند. این رابطه آرام بخش با همبازی خیالی به کودکان امکان می دهد از والدین خود مستقل تر باشند و در سال های بعدی روابط دوستی برقرار کنند.

سالیوان(۱۹۵۳) کودکی را دوره فرهنگ پذیری سریع نامید. کودکان علاوه بر فراگیری زبان، الگوهای فرهنگی پاکیزگی، آموزش استفاده از توالت، عادت های خوردن و انتظارات نقش جنسی را یاد می گیرند. آنها همچنین دو فرایند مهم دیگر یعنی نمایش ها و اشتغال های ذهنی را یاد می گیرند.

نمایش ها، تلاش هایی برای عمل کردن شبیه صاحبان قدرت مهم، مخصوصا پدر و مادر هستند. اشتغال های ذهنی راهبردهایی هستند برای اجتناب از اضطراب و موقعیت های ترس برانگیز به وسیله مشغول نگه داشتن خود به فعالیتی که قبلا سودمندی یا تقویت کنندگی آن ثابت شده است.

نگرش بدخواهانه در سال های پیش دبستانی به اوج می رسد و باعث می شود برخی کودکان احساس کنند در سرزمین متخاصم یا دشمن زندگی می کنند. در عین حال، کودکان یاد می گیرند که جامعه قید و بندهای خاصی را برای آزادی آنها ایجاد کرده است. کودکان از این قید و بندها و از تجربیاتی که در مورد تاید و عدم تاید داشته اند، پویش خود را پرورش می دهند که به آنها کمک می کند با اضطراب برخورد کنند و به شخصیت خویش ثبات بخشند. در واقع سیستم خود، ثبات بسیار زیادی را به وجود می آور که تغییرات آینده را بی اندازه دشوار می کند.

دوران بچگی

دوران بچگی با پیدایی نیاز به همسالان یا همبازی های هم مرتبه آغاز می شود و زمانی خاتمه می یابد که کودک دوستی را برای ارضای نیاز صمیمیت پیدا می کند. سالیوان معتقد بود کودک در دوران بچگی باید رقابت، سازش و همکاری را یاد بگیرد. میزان رقابتی که در کودکان این سن یافت می شود با توجه به فرهنگ، متفاوت است.

خیلی از کودکان معتقدند برای اینکه موفق باشند باید رقابت جو باشند. سازش نیز می تواند افراطی باشد. کودک ۷ ساله ای که یاد می گیرد همواره تسلیم دیگران شود، از نظر جامعه پذیری معلول است و این  صفت تسلیم شدن می تواند بعدها نیز مشخصه چنین فردی باشد. همکاری چیزی بیش از ترکیب کردن رقابت و سازش است. همکاری تمام فرایندهای ضروری برای کنار آمدن با دیگران را شامل می شود. کودکی که در دوران بچگی قرار دارد، باید همکاری با دیگران را در دنیای واقعی روابط میان فردی یادبگیرد. همکاری گام مهمی در فرایند اجتماعی شدن است و مهم ترین تکلیفی است که کودکان در این مرحله از رشد با آن روبرو هستند.

کودکان در دوران بچگی با کودکان دیگری که مرتبه برابری دارند؛ رابطه برقرار می کنند. روابط یک به یک نادر هستند، اما در صورتی که وجود داشته باشند؛ به احتمال زیاد بر اساس صمیمیت واقعی استوار نیستند. پسرها و دخترها باهم بازی می کنند و به جنسیت یکدیگر توجه چندانی ندارند. روابط دونفره دایمی هنوز در راه است؛ کودکان این سن، تشخیص دادن بین خودشان و متمایز کردن بزرگسالان را آغاز می کنند. آنها یک معلم را مهربان تر از معلم دیگر و .. می انگارند. دنیای واقعی بیشتر مورد توجه قرار می گیرد و به آنها امکان می دهد به طور فزاینده ای در سطح منطقی عمل کنند.

در پایان دوران بچگی، کودک باید جهت گیری به سمت نوعی زندگی را پرورش داده باشد که برخورد با اضطراب را آسان تر کند، نیازهای موضعی و محبت را ارضا نماید و بر اساس حافظه و آینده نگری، هدف هایی را تعیین کند. این جهت گیری به سمت زندگی، فرد را برای دنبال کردن روابط میان فردی عمیق تر آماده می سازد.

 

پیش نوجوانی

پیش نوجوانی که از ۸٫۵ سالگی شروع و به نوجوانی ختم می شود دوره صمیمیت با یک فرد خاص، معمولا فردی همجنس است. همه مراحل پیشین خودمحورانه هستند؛ به طوری که روابط دوستی بر اساس نفع شخصی برقرار می شوند. پیش نوجوان، برای اولین بار به فرد دیگری علاقه واقعی پیدا می کند. سالیوان(۱۹۵۳) این فرایند موجود اجتماعی شدن را شاهکار پیش نوجوانی نامید که احتمالا به تغییر شخصیتی اشاره دارد که در پیش نوجوانی خودش تجربه کرده بود.

ویژگی بارز پیش نوجوانی، پیدایش قابلیت دوست داشتن است. صمیمیت مستلزم رابطه ای است که دو نفر مرتبا ارزش شخصی یکدیگر را تایید کنند. عشق زمانی وجود دارد که ارضا یا امنیت فردی دیگر به اندازه ارضا یا امنیت خود شخص با اهمیت باشد.

علاقه زیاد به معلمان یا ستاره های سینما روابط صمیمانه نیست، زیرا از نظر هم رایی و اتفاق نظر تایید نمی شوند. روابط مهم این سن معمولا رفاقت های پسر با پسر و دختر با دختر هستند. برای یک پیش نوجوان مهم تر است که همسالانش او را دوست داشته باشند تا معلمان یا والدین. رفقا می توانند عقاید و هیجان های خود را بدون نگرانی از تحقیر یا شرمندگی، آزادانه به یکدیگر ابراز کنند.

سالیوان معتقد بود پیش نوجوانی بی دردسرترین و بی خیال ترین دوره زندگی است. والدین هنوز مهم هستند، هرچند به صورت واقع بینانه تری ارزیابی مجدد می شوند. پیش نوجوانان می توانند عشق ایثارگرانه را تجربه کنند که هنوز با شهوت پیچیده نشده است.

تجربیات دوره پیش نوجوانی برای رشد آتی شخصیت اهمیت زیادی دارند. اگر کودکان در این زمان صمیمت را یاد نگیرند، احتمالا به طور جدی در رشد بعدی شخصیت با مانع روبرو می شوند. با این حال، تاثیرات مثبت رابطه صمیمانه می توانند تاثیرات منفی پیشین را کاهش دهند. اشتباهاتی که در مراحل پیشین رشد صورت گرفته اند را می توان در دوره پیش نوجوانی جبران کرد؛ اما به سختی می توان اشتباهات دوره پیش نوجوانی را در مراحل بعدی رشد جبران نمود. دوره نسبتا کوتاه و ساده پیش نوجوانی با شروع بلوغ به پایان می رسد.

 

اوایل نوجوانی

اوایل نوجوانی با بلوغ شروع می شود و با نیاز به عشق جنسی با یک نفر، خاتمه می یابد. این دوره با فوران تمایل تناسلی و پیدایی روابط شهوت انگیز مشخص می شود. سالیوان در مورد این مرحله نیز مانند مراحل دیگر، بر سن زمانی تاکید زیادی نکرد.

نیاز به صمیمیت که در مرحله پیشین کسب شده است، در اوایل نوجوانی ادامه می یابد، اما اکنون با نیاز برابر ولی مجزای شهوت همراه است. به علاوه امنیت یا نیاز به فارغ بودن از اضطراب، در اوایل نوجوانی فعال می ماند. بنابراین صمیمیت، شهوت و امنیت اغلب با یکدیگر در تضاد هستند، از این رو حداقل به سه طریق برای نوجوان استرس و تعارض به بار می آورند.

اول اینکه شهوت در اقدامات امنیتی اخلال ایجاد می کند، زیرا فعالیت تناسلی غالبا با اضطراب، گناه و شرمندگی آمیخته است. دوم اینکه صمیمیت نیز می تواند امنیت را به خطر اندازد و این در صورتی است که نوجوانان بخواهند با نوجوانان جنس مخالف روابط دوستی صمیمانه برقرار کنند. این تلاش ها آکنده از خودناباوری، عدم اطمینان و تمسخر دیگران است که امکان دارد به از دست دادن اعتماد به نفس و افزایش اضطراب منجر شود. سوم اینکه صمیمیت و شهوت در اوایل نوجوانی اغلب در تعارض هستند. با اینکه روابط دوستی صمیمانه با همسالان هم مرتبه هنوز اهمیت دارند، اما تنش های تناسلی نیرومند، بدون توجه به نیاز صمیمیت به دنبال راه خروجی هستند. نوجوانان ممکن است روابط دوستی صمیمانه خود را از دوره پیش نوجوانی حفظ کنند و در عین حال نسبت به افرادی که نه دوستشان دارند و نه حتی آنها را می شناسند، احساس شهوت داشته باشند.

چون پویش شهوت زیستی است، صرف نظر از آمادگی میان فردی شخص برای آن؛ به هنگام بلوغ پدیدار می شود. پسری که در مورد صمیمیت تجربه قبلی ندارد، می تواند دون ژوانی شود که دختران را به تصرف جنسی خود درآورد بدون اینکه علاقه واقعی به آنها داشته باشد. دختر نیز ممکن است برای پسرها دلبری کند؛ اما توانایی لازم را برای برقراری رابطه صمیمانه با آنها نداشته باشد.

سالیوان(۱۹۵۳) معتقد بود اوایل نوجوانی نقطه عطفی در رشد شخصیت است. فرد یا از این مرحله با تسلط بر پویش های صمیمیت و شهوت خارج می شود، یا اینکه در مراحل بعدی با مشکلات میان فردی جدی روبرو خواهد شد. با اینکه سازگاری جنسی برای رشد شخصیت اهمیت دارد، اما سالیوان معتقد بود موضوع اساسی، در کنار آمدن با دیگران نهفته است.

 

اواخر نوجوانی

اواخر نوجوانی زمانی آغاز می شود که جوانان می توانند نسبت به یک نفر احساس شهوت و صمیمیت داشته باشند و به بزرگسالی که رابطه عشق بادوامی برقرار می کنند، ختم می شود. اواخر نوجوانی دوره خودیابی را در بر دارد، یعنی زمانی که نوجوانان اولویت های رفتار تناسلی خود را معمولا در ۱۵ تا ۱۸ سالگی تعیین کرده اند. با این حال، دستیابی به این مرحله فردی است و برخی هرگز به آن نمی رسند.

ویژگی بارز اواخر نوجوانی، ترکیب صمیمیت و شهوت است. تلاش های پر دردسر خودکاوی در اوایل نوجوانی به صورت الگوی باثبات فعالیت جنسی تکامل می یابد که به موجب آن، فرد عزیزی هدف تمایل شهوت انگیز نیز هست. افراد جنس مخالف، دیگر فقط به عنوان هدف های جنسی مورد علاقه نیستند؛ بلکه به عنوان افرادی انگاشته می شوند که می توانند به صورت از خود گذشته دوست داشتنی باشند. بر خلاف مرحله قبلی که با تغییرات زیستی آغاز می شد، اواخر نوجوانی کاملا با روابط میان فردی مشخص می شود.

اواخر نوجوانی موفقیت آمیز با رشد شیوه منطقی اندیشی مشخص می شود. آنها از دیگران یاد می گیرند چگونه در دنیای بزرگسالی زندگی کنند، اما گذراندن موفقیت آمیز مراحل قبلی، این سازگاری را تسهیل می کند. اگر مراحل قبلی رشد موفقیت آمیز نبوده باشند، آنها برای اجتناب از اضطراب و تلاش برای حفظ کردن عزت نفس از طریق بی توجهی گزینشی، تجزیه و نشانه های روان رنجوری، قویا به شیوه علت و معلول اندیشی صوری اتکا می کنند. آنها در پر کردن شکاف بین انتظارات جامعه و ناتوانی خودشان در برقرار کردن روابط صمیمانه با جنس مخالف، با مشکلات جدی روبرو می شوند. فقط افراد پخته توانایی عشق ورزیدن را دارند، دیگران صرفا برای حفظ کردن امنیت، وانمود می کنند که عاشق هستند.

 

بزرگ سالی

بزرگ سالی دوره است که افراد می توانند با حداقل یک نفر، رابطه عاشقانه برقرار کنند. این رابطه صمیمانه بسیار رشد یافته با دیگری، وظیفه اصلی زندگی نیست، بلکه شاید منبع اصلی رضایت در زندگی باشد.

سالیوان معتقد بود بزرگسالی پخته از گستره روان پزشکی میان فردی فراتر است، افرادی که به قابلیت عشق ورزیدن دست یافته اند، نیازی به مشاوره روانی ندارند. برداشت او از آدم پخته بر اساس نتیجه گیری از مراحل پیشین است.

بزرگ سالان پخته، اضطراب و امنیت دیگران را درک می کنند؛ نسبت به نیازهای آنها حساس هستند و مشکلات آنها را صادقانه درک می کنند. آنها اضطراب کمی دارند، عمدتا در سطح منطقی اندیشی عمل می کنند و زندگی برای آنها جالب و هیجان انگیز است.

 

  • اختلالات روانی

سالیوان معتقد بود همه اختلالات روانی علت میان فردی دارند و فقط با در نظر گرفتن محیط اجتماعی بیمار می توان از آن آگاه بود. سالیوان(۱۹۵۳) تاکید داشت «هر فردی خیلی بیشتر از آنکه منحصر به فرد باشد، انسان است و صرف نظر از اینکه بیمار چقدر رنج می برد؛ در درجه اول فردی مانند روان پزشک است».

عمده کارهای درمانی اولیه سالیوان با بیماران اسکیزوفرنیک بود. سالیوان(۱۹۶۲) دو طبقه اسکیزوفرنی را مشخص کرد. طبقه اول، تمام نشانه هایی را شامل می شود که علت های جسمانی دارند و بنابراین از حیطه بررسی روان پزشکی فردی خارج هستند. طبقه دوم همه اختلالات اسکیزوفرنیک را در بر می گیرد که در عوامل موقعیتی ریشه دارند. این اختلالات تنها اختلالاتی بودند که سالیوان به آنها توجه داشت.

واکنش های تجزیه شده که اغلب قبل از اسکیزوفرنی واقع می شوند، با تنهایی، عزت نفس پایین، هیجان غیر عادی، روابط نارضایت بخش با دیگران و اضطراب فزاینده مشخص می شوند. افراد دارای شخصیت تجزیه شده، مانند همه آدم ها سعی می کنند با به وجود آوردن سیستم خود گسترده ای که تجربیات تهدید کننده امنیت را از سر آنها دور می کند، اضطراب را به حداقل برسانند. در حالی که افراد سالم در روابط میان فردی خود نسبتا احساس امنیت می کنند، افراد مبتلا به اختلالات روانی بسیاری از تجربیاتشات را از سیستم خود دور می کنند. اگر این راهبرد ادامه یابد، این افراد به طور فزاینده ای در دنیای خصوصی خودشان عمل می کنند، دنیایی که تحریف های علت و معلول اندیشی صوری در آن افزایش می یابند و تجربیاتی که از نظر همگان تایید شده هستند، کاهش می یابند.

 

  • روان درمانی

سالیوان روش های درمانی خود را بر پایه بهبود بخشیدن به رابطه بیمار با دیگران قرار داد. درمانگر برای پیش بردن این فرایند، وظیفه مشانده گر مشارکت کننده را بر عهده دارد.

هدف درمان سالیوان به طور کلی، این است که مشکلات بیماران را در برقراری رابطه با دیگران آشکار کند. درمانگر برای تحقق بخشیدن به این هدف به بیماران کمک می کند هنگام برقراری رابطه با دیگران دست از امنیت بردارند و دریابند فقط از طریق روابط شخصی که نظر عموم آن را تایید می کند؛ می توانند به سلامت روانی برسند. عنصر درمانی در این فرایند، رابطه رو در رو بین درمانگر و بیماران است.

درمانگران طرفدار سالیوان خود را هم سطح بیمار قرار نمی دهند، برعکس سعی می کنند بیمار را از توانایی های حرفه ای خود مطمئن سازند. به عبارت دیگر، رابطه دوستی شرط روان درمانی نیست.

سالیوان در درجه اول به شناختن بیماران می پرداخت و به آنها کمک می کرد آینده بینی خود را بهبود بخشند، مشکلات موجود در روابط میان فردی خود را تشخیص دهند و توانایی مشارکت در تجربیاتی که از نظر عموم معتبر هستند، بازیابند. او برای رسیدن به این اهداف، تلاش های خود را بر پاسخ دادن به سه سوال متمرکز می کرد. بیمار دقیقا چه چیزی را به من می گوید؟ چگونه می توانم آنچه را که دوست دارم در قالب کلمات به بیمار بیان کنم؟ الگوی کلی ارتباط بین ما چیست؟

 

  • انقاد از نظریه سالیوان

اولین ملاک نظریه مفید، توانایی آن در تولید پژوهش است که تعدا معدودی از پژوهشگران فرضیه هایی را آزمایش می کنند که اختصاصا از نظریه سالیوان به دست آمده اند. نظریه سالیوان در خصوص ابطال پذیری نیز نمره بسیار کمی می گیرد. سوم اینکه این نظریه با وجود فرض های مبسوط متعدد آن، از لحاظ توانایی در سازمان دادن دانش، متوسط ارزیابی می شود. عقاید سالیوان از ناتوانی او در نگارش خوب صدمه دیده است، اما نظریه او به خودی خود حالت یکپارچه ای دارد. در مجموع نظریه سالیوان همسان است اما این نظریه در خصوص قانون ایجاز، پایین ارزیابی می شود.

 

  • برداشت از انسان

اعتقاد عمیق سالیوان به اینکه بیماران اسکیزوفرنیک از نظر انسان بودن با درمانگر سهیم هستند، بی تردید توانایی او را در درمان موفقیت آمیز آنها افزایش داد. او بر خلاف فروید و یونگ، معتقد بود که غرایز انسانی وجود ندارند. انسان ها فقط با عوامل تاثیر گذار محیطی، یعنی روابط میان فردی برانگیخته می شوند. سالیوان تاکید داشت که انسان ها خارج از موقعیت میان فردی وجود ندارند.

فردیت خیال باطلی است. افراد فقط در ارتباط با دیگران وجود دارند، بنابراین مفاهیم بی همتایی و فردیت برای نظریه میان فردی سالیوان بی معنی هستند. سالیوان را باید در رابطه با استعداد برای رشد و تغییر در انسان ها نه خوش بین و نه بدبین ارزیابی کرد.

چون سالیوان معتقد بود شخصیت صرفا بر مبنای روابط میان فردی استوار است، ما نظریه او را از لحاظ تاثیر اجتماعی بسیار بالا ارزیابی می کنیم. کودکانی که نیازهای آنها توسط مادر ارضا می شوند، اضطراب مادر، آنها را آشفته نمی کند و چون به آنها محبت واقعی می شود، می توانند از پرورش یافتن به صورت شخصیت بدخواه اجتناب کنند و قادرند احساس های محبت آمیز را نسبت به دیگران پرورش دهند. از سوی دیگر روابط شخصی نارضایت بخش می توانند موجب رشد نگرش بدخواهانه شده و باعث شوند برخی از کودکان احساس کنند به افراد دیگر نمی توان اعتماد کرد و آنها اصولا در بین دشمنان خود تنها هستند.

 

منبع: خلاصه ای از نظریه های شخصیت شولتز و فیست ترجمه یحیی سید محمدی

پیمان دوستی

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۶

درباره پیمان دوستی

پیمان دوستی، دکتری تخصصي روانشناسی، مربي پذيرش و تعهد درماني(درمان مبتني بر پذيرش و تعهد)، مولف و مترجم كتاب هاي اكت

این مطالب را نیز ببینید!

نظریه تکاملی شخصیت دیوید باس

چارلز داروین(۱۸۵۹) نظریه تکامل نوین را پایه ریزی کرد. خدمت عمده داروین توضیحی بود در …